وقتی نویسنده تصمیم میگیره قند خونت رو بالا ببره🍭
2 stories
[‌ETHEREAL‌‌] by luna_se
luna_se
  • WpView
    Reads 1,254
  • WpVote
    Votes 203
  • WpPart
    Parts 5
توی دنیایی که آلفا بودن یعنی سلطه، قدرت و غرور، پارک جیمین شبیه یه استثناست. مردی موفق، محترم و همیشه خونسرد. کسی که همه بهش اعتماد دارن، اما هیچ‌کس واقعاً نمی‌دونه پشت این آرامشِ ظاهری، چی پنهونه. زیر این ظاهر بی‌نقص، یه خلأ هست ؛ یه جور تنهاییِ عمیق که نه با موفقیت‌های کاری پر می‌شه، نه با قراردادهای بزرگ. یه سرمای قدیمی که حتی توی شلوغ‌ترین لحظه‌ها هم ازش جدا نمی‌شه. تا اون شب... شبی که مین یونگی رو دید . امگایی آروم، خجالتی و به طرز دردناکی زیبا. با همون نگاه اول، یه چیزی توی وجود جیمین لرزید. نه از جنس ضعف ، بلکه چیزی شبیه آروم شدنِ موج، بعدِ یه طوفان طولانی. یه حس ناآشنا که اسمش شاید «امید» باشه.
Is it mine?! by mahdis89
mahdis89
  • WpView
    Reads 3,873
  • WpVote
    Votes 686
  • WpPart
    Parts 13
همه چیز از اونجایی شروع شد که یونگی، تنها امگای نازپرورده‌ی خاندان جانگ درحالی که آخرین دسته گل روزش رو به سفارش داییش پیچیده بود و با دوچرخه‌ی کیوتش تا خونه میرفت با اون آلفای عنق تصادف کرد! - این دسته گل مال منه؟! - تو که چیزیت نشده بود، همین الانشم که اینجا نشستی از همه سالم‌تری! - نخیر کی گفته؟ خونریزی داخلی کردم معلوم نیست! Couple: Sope