luna_se
- Reads 1,254
- Votes 203
- Parts 5
توی دنیایی که آلفا بودن یعنی سلطه، قدرت و غرور، پارک جیمین شبیه یه استثناست.
مردی موفق، محترم و همیشه خونسرد. کسی که همه بهش اعتماد دارن، اما هیچکس واقعاً نمیدونه پشت این آرامشِ ظاهری، چی پنهونه.
زیر این ظاهر بینقص، یه خلأ هست ؛ یه جور تنهاییِ عمیق که نه با موفقیتهای کاری پر میشه، نه با قراردادهای بزرگ.
یه سرمای قدیمی که حتی توی شلوغترین لحظهها هم ازش جدا نمیشه.
تا اون شب...
شبی که مین یونگی رو دید . امگایی آروم، خجالتی و به طرز دردناکی زیبا.
با همون نگاه اول، یه چیزی توی وجود جیمین لرزید.
نه از جنس ضعف ، بلکه چیزی شبیه آروم شدنِ موج، بعدِ یه طوفان طولانی.
یه حس ناآشنا که اسمش شاید «امید» باشه.