naana_fiction
- Reads 1,605
- Votes 116
- Parts 23
هیچوقت فکر نمیکردن یه قرار کورکورانه بتونه زندگیشونو تغییر بده.
اما وقتی دوتا آدم تنها رو، دوستاشون تو یه بازیِ بامزه و عجیب، سر یه میز نشوندن...
همهچی شروع شد.
جونگ پسری با ظاهری بینقص، بیپروا، مغرور و به طرز خطرناکی جذاب. دنیایش قانون دارد، نظمش بیرحمانهست و هرچیزی باید تحت کنترل او باشد؛ از کار گرفته تا آدمها. وسواس خاصی در انتخاب اطرافیانش دارد،نه هرکسی لایقِ بودن در دایرهی محدود و خاصِ زندگیاش است.
در طرف دیگر دانک ایستاده؛ پسری پر از انرژی، شوخطبع، پرحرف و از دور شبیه نور خورشید است. اما پشت آن لبخندهای پرهیاهو، قلبی پنهان شده که زخمیست از تنهایی.
همه دوستش دارند، همه میخواهند با او باشند. اما خودش؟ همیشه یک قدم عقبتر میماند، همیشه از رابطهها فرار میکند... چون خوب میداند دوستداشتن یک چیز است، ماندن چیز دیگر.
وقتی دو دنیای متضاد، با نقشهای از پیش تعیینشده، در یک قرار کورکورانه به هم میرسند، هیچکس فکرش را نمیکند که جرقهی عشق، از دل نفرت، وسواس و ترس شعلهور شود...
دوستاشون فکر کردن شاید وقتشه یکی بیاد و دلشونو از این تنهایی بکشه بیرون.
اما اشتباه اونا این بود که...
اینا قبلاً همدیگه رو دیده بودن.
و از هم، متنفر بودن.
قرارِ اجباری، کلکلهای ت