ساسکه بعد از جنگ توی حبس خونگی قرار میگیره و ناروتو از هر فرصتی برای دیدنش استفاده میکنه. توی این مدت، ساسکه متوجه میشه که احساساتش برای ناروتو، ممکنه چیزی بیشتر از دوستی باشه. یعنی واسه اعتراف دیره؟
با اتحاد مافیا و آژانس یه فرصت پیش اومد که دوباره باهم باشن
یه فرصت که بتونه دوباره دل چویا رو به دست بیاره اما....
یه کینه قدیمی باعث شد دوباره بینشون جدایی بیوفته
یه اتفاق که دازای رو مجبور کرد برای نجات چویا از مرگ برای بار دوم چویا رو ترک کنه و پسش بزنه
اونا دوباره میتونن باهم باشن؟
چویا میتونه دازای رو ببخشه؟
ورژن بچه من اولین کسی بود که تحسین کردی...
ورژن نوجوانم اولین کسی بود که عاشقش شدی...
من بزرگسال کسیه که قول دادی بقیه عمرت رو کنارش سپری کنی و من... من اولین همراهت تازمانی که مرگ مارو از هم جدا کنه هستم...
در پایان فقط دروغ های شیرین باقی موندن.
تو به من گلی دادی.
یه رز سرخ، به همراه عشق فراوانی که هیچ وقت تو زندگی نداشتم.
اما عزیزم، من هیچ وقت نمیدونستم که اون یه گل شیطانیه و تو شیطان من بودی.
و حالا تو سقوط جاودانه من هستی...
وقتی اوسامو وسایل خودش و همکارش رو جمع کرد به مرحله ی بوسیدن رسیده بودند
پسر دراز و باریک با حسرت به خوشگلترین مربی مهد که به بچها بوس میداد خیره شد
چه طور اون بچها هرروز میتونستند ازش یه بوسه ی خداحافظی بگیرند این اصلا انصاف نبود!
" چرا مجبورشون کردی باهم کنار بیان؟ " چویا غیر منتظره پرسید
" چون میخوام بازنشسته بشم" دازای گفت و دستهاشو کشید بعد لبخند زد: من خسته ام چویا...تو نیستی؟
" نمیدونم" چویا گفت و سرش رو روی شونه مو قهوه ای گذاشت
" همه چیزی که میدونم اینه که برام مهم نیست اگه بارها وبارها این شهر رو با تو نجات بدم ، تا زمانی که بالاخره بمیرم "
دلش میخواست به گذشته برگرده...
زمانی که باهم در حد مرگ مبارزه میکردن و شبها از شدت خستگی روی تخت بیهوش میشدن
زمانی که دازای احمق پر حرفتر از الان بود و با چرت وپرت گویی هاش اونو تا مرز جنون میبرد و مجبورش میکرد به متن احمقانه کتاب " راهنمای جامع خودکشی" گوش بده و در مورد اینکه کدوم راه خودکشی بهتره ازش نظر میخواست
شاید اونا روزهای خوب زندگیش بودن که قدرشونو ندونسته بود روزهایی که دیگه برنمیگشتن...