12
48 stories
papercuts by bluishstory
bluishstory
  • WpView
    Reads 22,948
  • WpVote
    Votes 7,090
  • WpPart
    Parts 49
عشق اتفاق می افته. جونگین با تمام وجود بهش باور داشت و اصلا اهمیت نمیداد عاشق یه افسر پلیس شده در حالی که خودش هنوز دبیرستان رو هم تمام نکرده. افسر دو یه پلیس وظیفه شناس و محترمه که توی گروه تحقیقات و آمار مرکزی مشغول به کاره. عشق اتفاقه همونطور که مرگ.
We Share The Same Star [Complete] by RayPer_Fic
RayPer_Fic
  • WpView
    Reads 250
  • WpVote
    Votes 39
  • WpPart
    Parts 1
•¬کاپل:کایسو •¬‌ژانر: رمنس|انگست •¬‌خلاصه: ستاره های ما توی یک مدار قرار گرفته بود جونگین،من خوشحال بودم که بعنوان همراه زندگی تو انتخاب شده بودم،من مدت ها منتظرت بودم اما چرا همه چیز اینطور شد؟ چرا من به جایی رسیدم که خسته شدم؟ تو جوابش رو میدونی جونگینا؟ ═ ∘♡༉∘ ═ #Gamer 🌿
﹏•✺↬ Summer by the Window ↫✺•﹏ by feather_land
feather_land
  • WpView
    Reads 31
  • WpVote
    Votes 13
  • WpPart
    Parts 1
←وانشات: تابستان، کنار پنجره ←کاپل: کایسو ←ژانر: زندگی روزمره ←محدودیت سنی: ــــ ‡خلاصه‡ "کیونگسو حس کسی رو داشت که تمام عمرش رو کنار دریا زندگی کرده و برای چند روز مجبور بوده از دریا دور باشه. همونقدر تشنه ی آب، همونقدر مشتاق شنیدن صدای مرغهای دریایی، همونقدر خواهان قدم زدن روی ماسه ها با پای برهنه! اما جونگین مثل یه جزیره ی ناشناخته، یهو وسط دریا ظاهر شده بود و کیونگسو رو به سمت خودش کشیده بود و کیونگسو هر چقدر تلاش میکرد محتاط باشه نمیتونست نگاهش رو از اون جزیره بگیره."
♔𝐑���𝐨𝐯𝐞𝐫♔ by MAtin_m_o_n
MAtin_m_o_n
  • WpView
    Reads 12,781
  • WpVote
    Votes 2,085
  • WpPart
    Parts 71
سرگرد پارک کیونگسو به همراه همکارش اوه سهون، پرونده ای رو برعهده میگیره واین پرونده اونها رو به عمارت کسی میکشونه که تاحالا هیچکس ندیدتش ولی همه ازاسمش میترسن. ......... ژانر:رومنس، مافیایی، جنایی، درام، انگست، اسمات کاپل اصلی:کایسو کاپل های فرعی:چانهون، کریسهو، ویمین {یه کاپل مخفی هم داریم} حمایت یادتون نره اولین فیکی هست که داریم مینویسیم♡
I Miss You❤️ by Neginpja
Neginpja
  • WpView
    Reads 1,668
  • WpVote
    Votes 454
  • WpPart
    Parts 12
خلاصه : کیونگسو به کافی شاپی که محل قرارشون بود رسیده بود و وارد شد. باید باهاش روبرو میشد ... این پنج سال کافی بود. وارد که شد بکهیون متوجهش شد و صداش زد: "کیونگسو بیا اینجا" چانیول به سرعت از جاش بلند شد و بهش خیره شد. باورش نمیشد که خودش بود. خواب بود یا واقعیت؟ چجوری باور میکرد؟ بعداز این مدت... چرا برگشته؟
"CLAIMED" [Complete] by RayPer_Fic
RayPer_Fic
  • WpView
    Reads 13,910
  • WpVote
    Votes 2,300
  • WpPart
    Parts 56
اونجا بودی... وقتی که نیاز داشتم کسی پیشم نباشه تو بودی... درست روبهروی من... با نگاه پرنفوذت بهم خیره شده بودی... با اون موهای پلاتینیومی سفید، سخت دور از دسترس و سرد بنظر میومدی... چطوره نگم از لباس کشباف قرمز رنگ بستکبالت که تو رو جذاب تر نشون میداد و من... من... من جلوی همه اینها توان مقاومت نداشتم... نمیتونستم... حتی اگه میخواستم نمیتونستم در برابرت بایستم... من ضعیف تر از چیزی بودم که عطرت مقاومتم رو نشکنه این منصفانه نبود... درست وقتی اومدی که داغ بودم... هیت شده بودم و نیاز داشتم... همه تنم از حرارت میسوخت... تمام وجودم از عطش گُر گرفته بود... و این اصلا نشونه خوبی برای یه گرگ امگا نبود... و تو اونجا بودی... درست روبهروی من، ایستاده پر از غرور و راز من درست روبروی تو، افتاده از نیاز و عطش... همون اندازه ای که من از نیاز پر میشدم چشمای تو هم لبریز از شهوت میشد... اما تو نمیخواستی شروع کنی... میخواستی که من اونی باشم که برای خواستن التماس میکنه... با حرفات، با نگاهت، بیشتر از قبل طاقتمو طاق میکردی... میخواستی مقاومتمو بشکنی... واسه همین گفتی؟؟ "منو میخوای امگا؟" کاش هیچوقت اونجا نبودی... کاش هیچوقت این بازی رو شروع نکرده بودی کاش هیچوقت وارد زندگیت نمیشدم... کاش هیچوقت منو مطیع نمیکردی... نه اون روز... نه اون ساعت... نه
🎪 Baek the best 🌍 by theWHITEstoryteller
theWHITEstoryteller
  • WpView
    Reads 79,821
  • WpVote
    Votes 12,980
  • WpPart
    Parts 24
[کامل شده] FICTION : بهترین بک COUPLE : چانبک ، کایسو ، سورپرایز GENRE : انگست ، رومنس ، اسمات AUTHOR : #صفید READ ON: جمعه NC+18🔞 🎪STORY IS ABOUT : داستان زندگی بیون بکهیون، بندباز بیست و پنج ساله ی سیرک جهانی کره ای و ییشینگ و رز، بهترین دوستاش ، پارک چانیول ، پسر رهبر سیرک ، کیم کای ، پسر یتیم کره ای که به تنهایی توی لندن بزرگ شده ، کیم یی فان ، تنها کنت کره ای دربار انگلستان ، دو کیونگسو ، دانشجوی مغرور بهترین کالج انگلستان ، کیم جونگده ، نقاش پر احساس و سیرک بزرگ کره! که بکهیون 16 سال با اون بارها دور دنیارو سفر کرد ، توش برادرش رو گم کرد ، بهترین دوستش رو پیدا کرد ، گریه کرد ، خندید ، بزرگ شد ، عاشق شد و زندگی کرد! و رازی که مثل صاعقه توی زندگی این شش نفر ریشه کرده بود !
"Metanoia" [Complete] by RayPer_Fic
RayPer_Fic
  • WpView
    Reads 17,177
  • WpVote
    Votes 3,571
  • WpPart
    Parts 47
•¬‌کاپل: کایسو | چانبک •¬‌ژانر: گرگینه ای | ماوراطبیعی | انگست | اسمات •¬‌خلاصه: همه چیز جمع شده بود توی یه رستوران قدیمی که مشتریای ثابت خودش رو داشت و بیشتر اوقات خلوت بود. یه رستوران که به وسیله افراد عجیبی گردونده میشد که فقط به ظاهر میتونستن کنار هم دووم بیارن، چون باطنا هیچکدوم از رازهایی که تو سینه هاشون پنهان کرده بودن حرفی نمیزدن. شرایط برای آشپز و گارسونی که حتی از شنیدن بوی همدیگه نفرت داشتن و با وجود رئیسشون که از قضا یه آلفا بود به سختی کنار هم دووم می آوردن، وحشتناک تر بود. بکهیون سال ها بود که به زندگی بی دردسر انسان ها عادت کرده بود، اما هرگز به بتای رستوران محبوب و ساکتش که حالا تبدیل به جاذب دردسر شده بود عادت نداشت. اول که یک گرگ گند اخلاق عصبی رو به رستورانش کشوند، و حالا هم داشت جون میکند تا از یک خطر بزرگ بغل گوشش جون سالم به در ببره. کی فکرشو میکرد توی رستورانش یه حابل خفته داشته باشه؟! ═ ∘♡༉∘ ═ #Respina🍁
𝐃𝐚𝐧𝐜𝐢𝐧𝐠 𝐈𝐧 𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐚𝐫𝐤 by Oden_Fic
Oden_Fic
  • WpView
    Reads 11,888
  • WpVote
    Votes 2,026
  • WpPart
    Parts 67
«Dancing in the dark» Couple: Chanbaek, Kaisoo Genre: Romance, Angst, Supernatrual, Smut Author: Gen & Odine لازاروس، دنیایی ساخته شده از تاریکی، نفرت و نیروی شیطانی. دنیایی که به دست لرد جوانی در گردش بود و به دست‌هایی که به سمتش دراز میشدن و برای رهایی درخواست کمک میکردن، توجهی نمیکرد. فقط گاهی در یک چشم به هم زدن قلب‌های از تپش افتاده‌اشون رو از سینه بیرون میکشید و خوراک اژدهای عزیزش میکرد.
Haumea by Castle_Demon
Castle_Demon
  • WpView
    Reads 261,061
  • WpVote
    Votes 49,722
  • WpPart
    Parts 61
🔮 Haumea 🧬 Romance • Smut +18 • Omegaverse • Mpreg • Happy end 🥂 Chanbaek • HunHan • KaiSoo • KrisHo 🎩 writer: El ( Elnaz_CH ) 👤 ❄ Editor: Luira ( Eli ) • - من و تو خیلی وقته راهمون از هم جدا شده! از وقتی که احترام همو نگه نداشتیم و همو خورد کردیم! - من و تو راهمون جدا شد و دیگه هیچی نمیتونه ما رو سمت هم برگردونه! عین دوتا خط موازی که هیچوقت بهم نمیرسن! - بیا بذاریم این خط موازی ادامه پیدا کنه و دیگه نزدیک هم نشیم ؛ چون من واقعا حالم بهم میخوره از اینکه بخوام دوباره سمتت بیام! • ━━━━━━🔞🥂━━━━━━ • - چون اون بچه ی منه و تویی که اونو توی وجودت داری امگای منی! معلومه که برام مهمید! مهمید که حواسم بهتون باشه ؛ اگرم جوری هستم و رفتار میکنم که انگار صدبار این اتفاق برام افتاده فقط برای اینه که خودمو کنترل میکنم تا بتونم اوضاع رو کنترل کنم ؛ اگر الان دعوا کنم و داد بیداد راه بندازم , خودمو مخفی کنم چیزی عوض میشه؟ نه! من و اول اخر پدر اون بچه م ! هرکاری کنیم اون بچه ی من و توئه! • ━━━━━━🔞🥂━━━━━━ • - نمیدونم چرا اینجام فقط میدونم نمیتونم دیگه تحمل کنم ، نمیتونم هر لحظه حس کنم تو سینه م قلب ندارم چون تو نیستی پیشم! خسته شدم از این همه دوری و اتفاقای مسخره ای که مقصرشیم! من ... من فقط میخوام پیشت باشم ، میخوام داشته باشمت و بدونم توام همینُ میخوای! - فقط بی