صدای آشنایی داخل گوشهاش پیچید و گریه بیصداش به ضجه های بلند تبدیل شد. دستهای بیرمقش رو روی صورتش گذاشت و چهره زخمیش رو پشتش پنهان کرد. تهیونگ از درد میترسید، از زنده موندن میترسید، میترسید از اتاق منزجرکننده بیمارستان خارج بشه و تمام زندگیش به یکباره جلوش فرو بریزه. سرش داخل آغوش گرمی فرو رفت. عطر بلوشنل داخل بینیش پیچید. چنگی به کت زمستونی مرد زد و هقهقهاش با قدرت بیشتری آزاد شدن.
"چیزی نیست گل وحشی، من اینجام"
نگریستنِ تو شاید از همان شب اول اشتباه بود...
آن شب که چشم در چشم تو نهادم، نگاهم به بند چشمانت گره خورد و دگر باز نشد.
این بند آنقدر پرورش یافت و ریشه زد که عطرِ برگ های سبز آن، نجوای تپش قلبم را به "با تو بودن" دوخت و وادارم کرد به دنبالش تا "تو" بیایَم.
طنابی که مقصد آن، به تو میرسید. تویی که در خانه ی امن و آغوشِ گرمی بی پروا میخندیدی که از بیرون به زمستانی بی پایان شباهت داشت.
مقصدی که برای بارها و بارها مرا به یک جمله رساند:
«نگریستنِ تو از همان شب اول اشتباه بود!»
هر کسی حداقل یه بار تو زندگیش براش سوال پیش اومده که، من چرا اینجام؟ اینجا چیکار میکنم؟ اصلا چطوری کارم به اینجا رسید؟
این اتفاق وقتی برای من افتاد، که به خودم اومدم و دیدم وسط یه سری اشراف زاده و نجیب زاده، دارم برای به دست اوردن دل پرنس تلاش میکنم...
ولی الان دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلطه. حتی نمیدونم که چی میخوام. تا یه مدت مطمئن بودم که همه خواسته م رسیدن به پرنس عه. ولی الان...
سوال اصلی اینه: چی شد که اینطوری شد؟
*********************************************
سلام سلام سلام! نخوام دروغ بگم اصل داستان مال من نیست. یعنی ایده اصلی مال یه داستان انگلیسی عه و از اون الهام گرفته شده. ولی ترجمه کار خودمه و پیاز داغشو و اینا رو زیاد کردم و خلاصه کلی تغییرات دادم توش:) امیدوارم دوست داشته باشین (داستان اصلی و همه کاراکتر ها: متعلق به شرکت pixelberry)
سوفیا" نام و داستان زندگی دختریه که افسردگیش تمام لحظات زندگیش رو در بر گرفته
اما یه مرد میتونه معادلات آدمو بهم بریزه؟
مثلا جای زخمات رو بفهمه و دقیقا جوری پانسمانش کنه که دیگه خودِ قبلیتو یادت نیاد.
2020 - Completed
➴ خلاصه داستان
رزانا هندرسون، دختری ۱۷ ساله است با زندگی دبیرستانی آرام و بی دردسر. اما همه چیز، از زمانی که رزانا یکی از همکلاسی هایش را در حال زنده زنده خوردن خرگوش کلاس میبیند، تغییر میکند. آیا این قضایا به دانش آموز مرموزی ربط دارد که به تازگی به مدرسه آمده؟ آیا رزانا میتواند خود را از این مخمصه رها کند؟