MahyaTJFiction
- Reads 760
- Votes 92
- Parts 26
𝑆𝑡𝑜𝑟𝑒 𝑏𝑦 𝑀𝑎ℎ𝑦𝑎
⋆࣪ ࣭ جئون جونگکوک فکر میکرد بدترین اتفاقات زندگیش رو پشت سر گذاشته؛ تا وقتی که کیم تهیونگ وارد زندگیش شد و همهچیز رو تغییر داد.
تهیونگ کمکم تبدیل شد به کسی که جونگکوک نمیتونست ازش فاصله بگیره؛ اما درست وقتی داشت بهش اعتماد میکرد، پیامهای ناشناسی شروع شدن.
«فکر میکنی همهچیزو دربارهی زندگی خودت میدونی؟»
«یه چیزایی هست که هیچوقت بهت نگفتن.»
«میخوای بدونی واقعاً چه اتفاقی برات افتاده؟»
هر پیام، تکهای از گذشتهی جونگکوک رو رو میکرد؛ چیزهایی که حتی خودش هیچ خاطرهای ازشون نداشت.
اما چرا یه نفر داشت گذشتهی جونگکوک رو براش تعریف میکرد؟
و مهمتر از اون... چرا تهیونگ از بعضی از این حقیقتها خبر داشت؟
⋆࣪ ࣭ شاید ترسناکترین راز، چیزی نباشه که دربارهی آدم روبهروته؛ چیزی باشه که دربارهی خودت نمیدونی. ⋆࣪ ࣭
«+بکش!اگه نکشی از پشت بهت خنجر میزنم!
_عاح کام ان حتی اگه بکشی من توی جهنم هم صاحبتم موی چیکو!...»
نویسنده:مـحـیا⋆࣪
کاپل اصلی:Vkook
کاپل فرعی: سکرت
کامنت و نظر فراموش نشه چیکو لیمون های من💫