Sunki
7 stories
Illusion -Sunki- by haeronie17
haeronie17
  • WpView
    Reads 1,321
  • WpVote
    Votes 101
  • WpPart
    Parts 12
چشمامو روی هم میزارم... دوباره... مثل هرروز... مثل هرشب. قوطیای قرصای خواب آور... دارو... میگن جز آسیب چیزی عایدم نمیشه ولی من میدونم... اون... اون وجود داره... اگر نداشت چطوری میتونست نفسای آرومشو توی گردنم خالی کنه؟ نفسای گرم و کوتاهش... اون... اون توهم نیست..‌. فقط... برای دیدنش باید بخوابم... باید... باید وارد دنیاش بشم. هفته هاست که نخوابیدم... خواب... دلتنگشم... دلتنگ دیدنش. بوش. صداش. موهاش. حرفاش. لب‌هاش.. لب‌هاش.. لب...هاش... بالشت سردو محکم تر در آغوش میکشم. شاید در انتظار وجود گرمش. اون پسر کوچولو بهم ^احتیاج^ داره. اینطور نیست؟ ولی... من بهش ^اعتیاد^ دارم! بدون اون زندگی ممکن نیست نه؟ اون شب... اون تصادف ترسناک... پاچیدن خون و زخم های باز... صدای جیغ... و اتفاقای ترسناک دیگه... اما اون هنوزم پیشمه پس... عاشقش میمونم. تا آخرین نفس داداشیا سیسیا سلام. ایشالا مشخص باشه که کاملا دیوونه شدم🛐 نه حالم خوب نیست. حالم وحشتناک عجیبه. هیچ انتظاری برای خونده شدنش ندارم چون دوره دیگه دوره‌ی واتپد نیست همه رفتن :)))) جوری که اون قدیما همه بودیم>>> نبابا کی گفته دارم گریه میکنم؟ هعی هعی. بگذریم. نوشتم به یادگار بمونه از این یکی دیوانگی! تم موضوعای من کلا همیشه قبرستونیه🕷 (جدی توصیفش همینه🕷😂) داستان مشخصه دیگه. دوستون دارم🕷 بپایید ج
ភរិយាសម្អប់ [Complete ✔️] by Jing-jang
Jing-jang
  • WpView
    Reads 47,808
  • WpVote
    Votes 2,682
  • WpPart
    Parts 40
ម្ដងស្អប់ ម្ដងស្រឡាញ់ នេះមែនទេជាអាពាហ៍ពិពាហ៍ដែលកើតឡើងដោយសារឪពុកកំណត់មក? Top : NIKI SUNGHOON JAY Btt: Sunoo Jake Jungwon
monster [SUNKI] by -Angerona-
-Angerona-
  • WpView
    Reads 139,011
  • WpVote
    Votes 8,274
  • WpPart
    Parts 25
Tw : cringe af Ni-Ki is not someone you should be friend with ... or even in love with
My Angel Of Death by haneyVerse
haneyVerse
  • WpView
    Reads 2,877
  • WpVote
    Votes 320
  • WpPart
    Parts 26
فرشته مرگ من. [کامل شده] در دوران چوسان، نیکی پسری با قدرت‌های غیرطبیعی بود که همه از او می‌ترسیدند. زیرا او خاندان های زیادی را نابود کرده و افراد بسیاری را کشته بود. تنها چیزی که نیکی می‌خواست مرگ بود، و در صورتی می‌تونست بمیرد که 《عاشق شود》 اما دل بستن دوباره برایش ممکن بود...؟ تا اینکه سونو را ملاقات کرد؛ پسری که نه از او می‌ترسید، نه از سایه‌ی مرگش فاصله می‌گرفت. و نیکی برای اولین بار تصمیم گرفت دلش را به او بسپارد... Couple: Sunki. Genres: Bl , Fantasy , Supernatural , Historical , Smut. Author: Leehoney! شروع: ۱۴۰۴,۶,۲ پایان: ۱۴۰۴,۱۰,۵
The pink haired goddess  by you_are_my_PurpleSky
you_are_my_PurpleSky
  • WpView
    Reads 84
  • WpVote
    Votes 10
  • WpPart
    Parts 2
"بین تموم سیاه و سفیدهای دورمون... دیدن تو با موهای صورتی و تیشرت زرد و شلوارک جین دلگرم‌کننده بود. آدم رو وادار می‌کرد دائم نگاهت کنه." جایی که نیشیمورا ریکی عاشق الهه‌ی توت‌فرنگی‌ها می‌شه! couple: sunki genre: romance, slice of life, dram
waiting for me by izarQWX
izarQWX
  • WpView
    Reads 329
  • WpVote
    Votes 27
  • WpPart
    Parts 1
یه وان شات از کاپل سونکی ( سونو + نیکی ) انهایپن فعلا این رو بخونید اگه خوشتون اومد بقیشم اپ میکنم.
The Red Sun •~sunki~• by haeronie17
haeronie17
  • WpView
    Reads 3,054
  • WpVote
    Votes 329
  • WpPart
    Parts 16
Coup: Sunki •~shot~• _پس عشقمون چی میشه؟ +پس بقیه چی میشن؟ _ولی.‌.. +نمیتونم انقدر خودخواه باشم! توهم انقدر خودخواه نیستی لونا... دست سولو محکم گرفت. _دستمو ول میکنی؟ بهم قول داده بودی! سول دستشو روی دست لونا گذاشت. +میدونی.... چرخ زندگی هیچ وقت طوری که ما میخوایم نمیچرخه! _انقد تیکه و حرفای چرتو پرت بارم نکن سول! چرا ما باید خودمونو فدای بقیه کنیم!؟ کلمه هایی که از بین لونا بیرون میومدن بلند و بلندتر شدن. + چون پای زندگی خیلیا وسطه لونا! _ولی سول من... من نمیتونم ولت کنم! قطره های اشک شروع به نوازش گونه های سرد لونا کردن. +فکر میکنی من میتونم؟ سولم تسلیم شد. صداش شروع به لرزیدن کرد. لونا با نا امیدی به پیراهن سول چنگ زد. _خواهش میکنم سول! اینکارو نکن! مگه بهم نگفتی عاشقتم؟ مگه بهم نگفتی تا ابد باهمیم؟! چطوری میتونی؟! بدون تو نمیتونم... نمیشه! میفهمی؟! صدای خش دارش بلندتر میشد و اشکاش روی دستای سول میریختن. اینکه دیگه صدای خنده‌های لونارو نشنوه ، هرروز با کشیدن بوی بدن لونا تو کل وجودش بیدار نشه ، اینکه دیگه دختر کوچولوشو بغل نکنه... برای سول کابوس بود. اگه همه‌ی این سختیا مال خودش بود میرفت ولی اشکای لونا... ترس از شکستن قلبش... اینا بودن که مانع رفتنش میشد. خبب سلاممم! خوش اومدید و خیلیی خوشحالم که زمانتونو برای خوندن