samanta_2000
- Reads 484
- Votes 71
- Parts 17
فکر میکرد فقط یک خواب است.
قرار بود فقط یک مهمانی باشد.
>
> شبی پر از خنده و آدمهایی که همهچیز را ساده میدیدند.
>
> اما در آن قلعه چیزی هست که به زندگی تعلق ندارد.
>
>
> دریاچهای سیاه...
> قلعهای که از میان یخ بالا آمده...
> و چیزی که نامش را از زیر آب صدا میزند.
>
> اما خوابها قرار نیست وارد زندگی واقعی شوند.
>
> قرار نیست پشت درها منتظر بمانند...
> یا از گوشهی شلوغترین اتاقها نگاهت کنند.
>
> شبی که سامانتا به آن قلعه میرسد، همهچیز عادی به نظر میرسد-
> شاید حتی بیش از حد عادی.
>
> خندهها...
> گرما...
> آدمها...
>
> مخصوصاً آدمها.
>
> چون بعضی رازها هرگز نباید به یاد آورده شوند.
>
> و بعضی چیزها...
> باید برای همیشه زیر آب باقی میماندند.
و بدتر از همه
> نگاهی که همیشه دنبالش است... حتی وقتی هیچکس آنجا نیست.
>
> بعضی مکانها بیشتر از آنچه باید، به یاد میآورند.
>
> و بعضیها...
> هرگز قرار نبود از آنجا خارج شوند.