vkookkkkkoook
- Reads 6,240
- Votes 319
- Parts 11
ژانر☆عاشقانه🍧کیوت🍼مافیایی🍭
تهیونگ یروز داره قدم میزنه
ولی میدزدنش و به عنوان برده به جونگکوک میفروشن
🍬کاپل🍡 کوکوی 🎀سپمین🍧نامجین👾
صورتش خیس، لبش میلرزید، نفساش بریدهبریده...
هق هق معصوم تری زد و دستای کوچولوشو گذاشت رو چشمای درشت اشکیش
جونگکوک قدمهاشو تند کرد. دندوناشو روی هم فشار داد.
با صدای گرفته و عصبی گفت:
جونگکوک:
"بس کن دیگه..."
اما تهیونگ بیصدا دوباره اشک ریخت، سرشو روی سینه ی جونگکوک افتاد گفت:
تهیونگ (آروم و پر بغض):
"چرا منو آوردی؟ من کاری نکردم..."جونگکوک وارد اتاق شد.
تهیونگو انداخت روی تخت، نه محکم، ولی عصبی.
دستاشو مشت کرده بود.
جونگکوک (با صدای بلندتر، نفسنفسزن):
"تا کی میخوای گریه کنی؟!"
تهیونگ از شدت ترس، خودش رو جمع کرد. شونههاش لرزید، و لب صورتی کوچولوشو گاز گرفت.
جونگکوک جلو رفت، خم شد، نگاهش رو صورت اشکی تهیونگ قفل کرد.
دستشو برد سمت صورت سفیدش و محکم چونه ی نرمشو گرفت
تهیونگ هق هقی زد و میون هق هقش اخی گفت
جونگکوک(با صدای نسبتا بلند):
"ببین بچه خفه شو دیوونهم میکنی وقتی اینجوری گریه میکنی..."
تهیونگ چیزی نگفت. فقط دستاشو دور زانوی کوچولوش حلقه کرد و با هق هق معصوم گفت:
تهیونگ:
"می خوام برگردم... هق ولم کن..."