AramMoon67
اولین باری که دیدمش، فقط یه بیمار بود.
پسر اتاق شصتوهفت، با چشمهایی که انگار سالها بود انتظار چیزی رو میکشید که قرار نبود برگرده.
نمیدونستم چرا هر بار که نگاهم میکنه انگار دنبال چیزی میگرده.
نمیدونستم چرا من رو با شخص دیگهای اشتباه میگیره.
و نمیدونستم برای پیدا کردن جواب باید وارد دنیایی بشم که توی اون، مرز بین واقعیت و خیال، خیلی وقته که از بین رفته...
فقط میدونستم که نمیتونم تنهاش بذارم؛ و هرچی بیشتر کنارش میموندم، دور شدن ازش برام سختتر به نظر میرسید.