وقتی گذشته ای داشته باشی که باعث ترس و وحشتت بشه ، جوری که بدترین کابوست گذشتت باشه اون موقع میشه که به یه دوراهی بر میخوری ،
فرار کردن از گذشتت یا جنگیدن باهاش ؟
سرینا هم توی این دو راهی میفته و هیچ وقت نتونست انتخاب درست و بکنه تا اینکه ....
اون مثل اقیانوس بود،همیشه ی قسمتشو مخفی می کرد.
میگن دورانی که ما توش زندگی می کنیم نفرین شدس!فقر مثل طاعون همه جا پخش شده،تجار مدام به دهکده ها حمله می کنن و هر کسی توانایی مقاومت کردن نداشته باشه می دزدن و به عنوان برده توی شهرهای اصلی میفروشن.و شاه دزدای دریایی!
اونا همه ی اقیانوسو ناامن کردن و شاه همه ی مردامونو برای دفاع میبره!
برای زنده موندن باید تلاش کنی،بجنگی،نترسی!
و این داستان منه!
آنجلا مالیک!
که هرگز از تلاش کردن دست بر نمی داره!
H.S fanfiction
(لذتِ گُناه)
تا حالا شده ببينيد يه فرشته عاشق شيطان بشه ؟
تا حالا شده يه گربه رو ببينيد كه با يه سگ سره يه سفره نشسته باشه ؟
يا تا حالا ديديد پليسى عاشق دزدى بشه ؟
شما حداقل ممكنه يك يا دو مورد از اين هارو ديده باشيد
اين داستان هم درباره مردى ئه كه پايبند به قانون بود البته اين پايبندى تا زمانى بود كه ا ون دختر وارد قلبش نشده بود
اون دختر يك دزد نبود ، اون يك زندگى بود ..
يكى از جذاب ترين پسرايى بود كه ديده بودم.
به اينكه دخترارو بعد از كشوندن توى تخت ول ميكنه معروف بود، ولى با اين حال دخترا بازم خودشونو به پاش مينداختن.
و من به خودم قول داده بودم از اون و آدماى مثل اون دورى كنم..
[ عمارت مالیک ]
- همینطور که حتما متوجه شدی من تو رو خریدم پس تو از الان متعلق به منی ، روشنه ؟
قبل از اینکه سرم رو تکون بدم هشدار داد
- تو باید کاملا در برابر من مطیع و مودب باشی اما سر تکون دادن اصلا مودبانه نیست
- بله
- بذار کمکت کنم ، تو باید همیشه از کلمه آقا یا رئیس استفاده کنی !
- بله آقا ...
* همه فکر میکردند ما پشت سر گذاشتیمش ، همه ازش به عنوان یه اشتباه در گذشته یاد میکردند و هر سال از بین رفتنش رو جشن میگرفتن ، هیچ کس فکر نمیکرد بار دیگه اتفاق بیافتد ولی افتاد ؛ و این کلمه دوباره کابوس اکثر انسان ها شد " برده داری "