پدر من کیم سوهوئه، رئیس یه سری شرکت بزرگ و مامانم پزشکه.
من یه خانواده ی خوب دارم
و یه داداش دوست داشتنی و درس خون
و دوست های خوب.
کسی مثه من باید یه "لیدی" باشه مگه نه؟
اما من یه دختر معمولی نیستم
خب... چطوری بگم؟ شیطون تر از بقیه م؟
^_^ Hey there Everyone this is Parnia from Fictionkorea.tk
داستان رو شاید خونده باشین... ازین به بعد سعی میکنم اینجا هم آپ کنم تا بچه ها همه جوره بتونن داستان رو دنبال کنن
داستان درباره ی رقصه! از نوع باله...
کای خب میدونین تو کار باله بوده از بچگی و توی این داستان هم آرزوش باله ست و یه سری مشکلا تو زندگیش داره...
اما کای نقش اصلیه داستان ما نیس...
کیه؟
خودتون می فهمین...
تقصیر من نبود... هیچوقت تقصیر من نبود و این فقط سرنوشت من بود
البته اگه به سرنوشت اعتقاد داشته باشی...
من خیلی وقته دیگه به چیزی اعتقاد ندارم... هه... برام سواله اگه اعتقاد ندارم چرا مینویسمش؟؟؟
چرا میگم سرنوشت وقتی دیگه هیچی برام معنی نداره.
وقتی جهنم رو توی خود دنیا تجربه کردم؟!... چرا ها؟
من اینطوری دنیا اومدم. از اول... بدبختی با من متولد شد. بیماری ها، فقر، همه چیز با دنیا اومدن من زیاد شد...
بدبختی...
چیزیه که دیگه باورم شده تو سرنوشتم نوشتن. از همون اول.انگار خدا گفت این دختر قراره بدبخت باشه و همین.
نقطه.
توی اون شب تاریک همون شبی که ماه کامل بود و کوچه ها خلوت... همون شب، توی جنگل... اون شب بود که من متولد شدم. روز 13م. 13 ژانویه.
مادرم انسان، و پدرم...
و پدرم...
بچه ی من یه کلونه.
کلون پارک چانیول...
من میتونستم یه دختر ساده باشم اما نیستم.
من خودم زندگی سخت رو انتخاب کردم و حالا باید تاوانش رو پس بدم...
Warning :
R rated episodes :
4th Y
5th Y
8th Y
Highest 🏅 #1 on Chanyeol