گاهی وقتا سختیای زیادی برات به وجود میاد....اونقدر زیاد که نمیتونی فکرشو بکنی...
به امید این زندگی میکنی که تموم میشه...اینده ای روشن در انتظارته.... پایان نامه
هر زندگی خوشه...اگه دیدی خوب نشده بدون پس اخرش نشده...
تحمل کن و به اینده روشنت فکر کن که در انتظاره توهستش
(اپریل پرل) *شخصیت اصلی داستان*
همه جا تاریک است و چیزی نمی بینم. تنها سر و صدای نا مفهومی از بیرون این محفظهی لعنتی که دورم پیچیده شده است به گوشم می رسد. اصلا این محفظه را دوست ندارم. تقلا می کنم می خواهم از آن بیرون بیایم. انگار دنیایی دیگر مرا می خواند. احساس می کنم چیزی پایم را گرفته. چیزی شبیه دست خودم. نور عجیبی به چشمانم می خورد. حال تنها روشنایی است. نمی توانم نفس بکشم. احساس مرگ می کنم.
آخرین روز زمین بود. اخبار گفته بود امروز همه چیز تمام می شود.پایان نزدیک بود و بالاخره زمان مرگ فرا رسیده بود. در خیابان قدم می زدم و به سمت خانه می دویدم. قرار بود زمین در ساعت ده و سی و سه دقیقه شب، از بین برود.
خیلی سخته اگه یه روز بیای خونهو ببینی کسی که خیلی وقته وابستش شدی نیست...اون گذاشته رفته... وحالا توتنها موندی..
.
.
این حسیه کهجونگین وقتی سانمی ولش کرد داشت...
(باید اضافهکنم که بعضی جاهاشباواقعیتتطابق نداره...!!)
Chloe Mortez as Sunmi Sulvin
...
exo as exo
! به نام یگانه خدای عالم !
انسانی که از یک راز بزرگ بی خبره .
رازی که به زودی میفهمه و زندگیش از این رو به آن رو میشه .
با ما همراه باشید .
در داستان :
زندگی یک نیمه خدا