[completed]
ميسون:متاسفم،ديگه نميتونم باهات حرف بزنم.
ناشناس:چه اتفاقي افتاده؟اين خيلي غير منتظره بود.
ميسون:من با يكي ديگه ام و راستش اونقدر ها هم ازت خوشم نمياد.
ناشناس:اوه
ميسون:فقط ديگه بهم تكست نده،باشه؟
______________________________
اولين فيكشن فارسي جلنهالند:)
وقتی که اون ماسکش رو برداشت اتفاقات زیادی افتاد.
اما تنها چیزی که لیام میتونست ببینه چشمای عسلی اون بود و از همون موقع همه چیز عوض میشد. لیام مطمئن بود زندگیش قراره عوض بشه.