«امپراتوریِ هیچ»
-«تو فکر کردی کی هستی بدبخت؟ یه قهرمان؟ قهرمانها یا پا به توپ دارن، یا دست به میکروفون یا چشم به دوربین! قهرمانهایی از جنس تو هیچی نیستن! تو تبدیل میشی به نیم خط توی کتاب تاریخ دبستان!»
-«برام مهم نیست کسی اسمم رو به خاطر نیاره. همین که بدونم یه قطره از یه دریا بودم نه یه مرداب، برام بسه...»
A Harry Styles Fanfiction
سلوووووووووووووومم
این یه داستان خیلی مفصلی داره
ما تو مد رسه قرار بود انشا بنویسیم درمورد بازنویسی ضرب المثل بار کج به منزل نمی رسه
از اونجایی که تمام زندگی من هریه و تو کل انشا هام بالاخره یه هری پیدا می شه من داستان هفت خان هری رو نوشتم و انشا 15 گرفتم -_-
این داستان طنزه و هفت خان رستم به هفت خان هری تغییر داده شده امیدوارم خوشتون بیاد :)
«آزادی گناه»
من یک انسان آزادم!
من اجازه دارم تمام قوانین انسانیت رو درهم بشکنم...
از مخالفانم بهرهکشی کنم...
هر کس سر راهم بایسته رو بکشم...
اعتقاداتی که از نظر خودم غلطه رو نابود کنم...
چون من یک انسان آزادم!
A Harry Styles Fanfiction
«طبقهی بالا»
من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته...
سالها...
خاطرات کمکم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد میآرم.
شب و روزها میگذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست...
تنهایی، تنهایی، تنهایی...
...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهرهی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم!
...که وحشتزده به من خیره شده!!!
A Niall Horan Fanfiction
«احمقها»
من معمار نیستم ولی میدونم پیش از این که قصر بسازی باید آلونکت رو خراب کنی. نمیتونی روی همون زمینی که آلونک داری قصر رو هم بخوای.
قبل از این که برجت دهها متر بالا بره... اول باید چند ده متری رو پِی بکنی و پایین بری.
من معمار نیستم ولی زیاد تو حرفهی این و اون سرک میکشم : )
A Zayn Malik Fanfiction