اتفاقات عادی و طبیعی که دور و بر ما میوفتن،
تخیلات زودگذری که توی ذهنمون هست،
می تونن یه داستان بشن.
تا حالا به این فکر کردی که با نوشتن همین تخیلات زودگذر ذهنت که بهشون میگی "خزعبلات"، می تونی چه داستان های باحالی بنویسی؟
اگر میگی غیرممکنه،
یه نگاهی به این کتاب بنداز :)
Writer: Dark Angel
Best Record : #2 In Short Stories.
«طبقهی بالا»
من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته...
سالها...
خاطرات کمکم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد میآرم.
شب و روزها میگذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست...
تنهایی، تنهایی، تنهایی...
...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهرهی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم!
...که وحشتزده به من خیره شده!!!
A Niall Horan Fanfiction