regular customer jimin leaves waiter yoongi tips with the bill, but not in the form of money.
__________________________
started: april 18th 2017
finished: august 2nd 2017
{ranked at #27 in fan fiction}
جایی که لیام عاشق پسری با موهای صورتی و تاج گل میشه،
همه چیز عالی پیش میره تا اینکه گلها پژمرده میشن،
درست مثل اون پسر.
Highest rank : 2 in short story 🧚🏿♀️
'Persian Translation'
Original story by @ziamstunes
این کتاب، داستان زندگی يه آدمه... يه دختر ۱۳ ساله که درد کشیدن جزو لاینفک زندگیشه... درد يه دختر ۱۳ ساله چی ميتونه باشه؟ این سوال خودش درده و این دختر، کم درد نداره...پس بیاید به درداش اضافه نکنیم و سوال رو کمی تصحيح کنیم...
"درد از کجا شروع شد؟"
#درد با جنگ شروع شد...
#درد با دفن تن گلوله بارون شده ی برادر تازه دامادش شروع شد...
#درد با تجاوز و بیرون کشیدن قلب تپنده ی تازه عروسش شروع شد...
#درد با تحویل گرفتن بدن بی سر پدر و دومین برادرش شروع شد...
#درد با گم شدن تنها برادر باقیمانده اش تو جنگ شروع شد...
#درد با شکافتن شکم مادرش و در آوردن کوچکترین فرد خانواده اش، شروع شد...
#درد با نگاه های بی شرمانه ی افرادی که خودشون رو مسلمون خطاب می کردن، شروع شد...
#درد با فروختن دخترک ۱۳ساله ی داستان به يه خارجی پدوفیلی شروع شد...
به زندگی دردناک "سَلْوا" سلام کنید...
بله، درست خوندید، اما توی توضیحات یا اسم داستان اشتباهی نشده، این يه فن فیکشن با شیپ زیامه، اما با کمی چاشنی حقیقت...
یه تونل خیلی پر رمز و راز توی شهری که کارتر توش زندگی میکنه وجود داره. از وقتی یه دختر بچه بود بهش گفته بودن به اون تونل نزدیک نشه. خطر توش کمین کرده و این کارترو میترسوند. هیچکس نتونسته بود تهشو ببینه، حتی نورم نمیتونست به ته اونجا برسه. حالا یه دختر نوزده ساله اس با یه همچین حس کنجکاوی .دوستای کارتر اونو کشوندن توی خاطرات بچگیش و تحت فشارش گذاشتن تا بره و ببینه چی واقعا توی تونله.
اما کارتر میدونست که توی تونل یه پسر آشفته و خطرناک دراز کشیده و منتظر بعدیه.
By: @Its_Totally_Makayla
[COMPLETED]
niazkilam: من لیاقت تورو ندارم
fakeliampayne: تو لیاقت بیشتر از من رو داری
fakeliampayne: تو لیاقت تموم ستارههای آسمون رو داری
Ziam Mayne Fan-Fiction
#1
گى بودن گناهه.
تتو كردن گناهه.
سكس داشتن قبل از ازدواج گناهه.
بودن با لويى گناهه، هرى اينو ميدونه.
اون ميدونه بودن با اون مرد مخالف هر چيزيه كه اون باور داره.
اما حتى اگر اون مذهبيه ولی هنوزم كنجكاوه.
***
*this book is translate by page and its not allowed to copy*
وقتی گذشته ای داشته باشی که باعث ترس و وحشتت بشه ، جوری که بدترین کابوست گذشتت باشه اون موقع میشه که به یه دوراهی بر میخوری ،
فرار کردن از گذشتت یا جنگیدن باهاش ؟
سرینا هم توی این دو راهی میفته و هیچ وقت نتونست انتخاب درست و بکنه تا اینکه ....