"تا حالا تصور کردی چقدر زندگیت متفاوت میشد اگه اون اتفاق هیچ وقت نمی افتاد ؟ "
" Have you ever imagined how different your life would be if that one thing never happened ? "
تو کشتیش..
تو باعث مرگش شدی ..
تو باعث شدی بمیره..
کلمات ، جملات آزار دهنده بود
سرش را گرفت و نشست بر روی زمین
داد زد!!
تفنگ را بر روی شقیقه اش گذاشت..
دستانش میلرزید ،
که با صدای بلندی،خون زمین را پوشاند ..
او دیگر دستانش نمیلرزید!!
~~
••
-بخشی از داستان
کریست ینا(جلد دوم رمان: queen of my heart)
چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"
دفتر پر غزل خاطره هایم "تو شدی"
درسرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم"تو شدی"
گاهی عشق خیلی ساده در میزنه..خیلی ساده...
فقط کافیه درو باز کنی.
«طبقهی بالا»
من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته...
سالها...
خاطرات کمکم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد میآرم.
شب و روزها میگذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست...
تنهایی، تنهایی، تنهایی...
...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهرهی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم!
...که وحشتزده به من خیره شده!!!
A Niall Horan Fanfiction
مطمئن بود هیتلر، موسلینی، استالین و ناپلئون احمق نبودن!
اونا جنگ به پا کردن
_به خاطر گذشتشون
_به خاطر خاطراتشون
_به خاطر کسی که وِل کرده و رفته
اونا امید داشتن اگه "اون" رو پیدا کنن قطعا میتونن دنیا رو فتح کنن!
گاهی برای ملکه بودن باید لشکر کشی کرد،باید جنگید،باید فتح کرد...
و گاهی برای ملکه شدن کافیست؛قلب یک مرد را از آن خود کنی..آنوقت تو ملکه خواهی بود ملکه قلب او.
گاهی تصاحب قلب یک مرد انقدر سخت است که حکم جنگ دارد وباید مرزها را برای فتحش در نوردید.
دوشیزه مری اینبار باید بجنگه..بجنگه تا فتح کنه..شاید قلب یک مرد رو وشاید یک کشور رو و یا شاید هر دو.