"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟"
هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد.
"الان شد صددرصد"
"تو دیوونه ای؟"
"نه..من فقط عاشقتم"
.............
تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست...
هری تو این داستان کسی هست که با یه بچه ی هفت ساله هیچ تفاوتی نداره...
برعکس هری های دیگه حتی بلد نیست کسی رو ببوسه.
با کلمه ی فاک گونه هاش زود سرخ میشه و حتی معنی واقعیشو خوب نمیتونه درک کنه..
تاریکی و ظلمت تمام زندگیشو احاطه کرده..
اما چی میشه اگه اون هم عاشق بشه...
عاشق دختری که بچه بودنشو نه تنها مسخره نمیکنه بلکه دیوانه وار می پرسته...
دختری به نام الیزا...
#14 fanfiction
In 2018...
زیر دست قاتل هزار چهره و ناشناس تقلا برای زنده ماندن میکرد اشک برای نفس کشیدن و منصرف کردن اون از مرگش میریخت...
اما قربانی نمیدونست ک اون تنها کسی نیست در بین دستان او تقلا زنده ماندن کرده!
اون هم همانند قربانی های دیگر.....
صدای شلیک منظم سه گلوله پیچید....
مثلث خونی با شلیک گلوله ها روی بدن قربانی حک شده بود.
یک قربانی دیگر ب چندین قربانی دیگر سایه مرگ اضافه شد...اما
این کشتار تا کی ادامه خواهد یافت؟
تا کی همه تک ب تک قربانی او خواهند شد؟
آیا میتواند دختر روانی داستان قربانی ها را نجات دهد؟ یا شاید هم خود یکی از هزار اهداف سایه مرگ برای گلوله هایش است؟!
من از لبخندت جا موندم
اونجایی که صدای خندت پرکشید و رفت پیش ستاره ها من جا موندم
من دیر نکردم
تو منو میون کلی ادم غریبه جا گذاشتی
و این ترسناک ترین چیزه که بفهمی پشت لبخند این ادما چه چیزی در انتظارته
میبوسمت و اسلحه ارو رو سرت نشونه میگیرم
من رو میکشی و نوازشم میکنی
بهم لبخند میزنیم و از هم متنفریم
سکس میکنیم و شمع روشن میکنیم
نفرین میکنیم و دعا میخونیم
امروز هستی و فردا نه
فردا دشمن من هستی و امروز جونت رو برام میذاری
امروز من و توییم علیه دنیا
فردا من علیه توام مقابل دنیا
میبازم و برنده میشی
هردوی مارو به دار میکشن...
دار مکافات مکافات مکافات!