اوج اشک ریختن من
3 histórias
strong(persian translation) de larents_fanfics
larents_fanfics
  • WpView
    Leituras 96,155
  • WpVote
    Votos 10,790
  • WpPart
    Capítulos 35
"ه-هری لطفا" گریه میکردم و دستامو به حالت دفاع جلو صورتم نگه داشتم.چشماش تیره شده بود مچ دستامو محکم گرفت به چسبوند به دیوار نفسش به صورتم میخورد و بوی گند الکل از دماغم بالا میرفت "خفه شو!" ناخونای کوتاهشو تو بازوم فرو کرد و از درد لرزیدم ولم کرد و به جاش یه مشت از موهامو گرفت..پرتم کرد رو زمین و از درد فریاد زدم اشک توی چشمام داشت جمع میشد و من محکم پلکامامو رو هم فشار دادم... "پاشو..." سریع چشمامو باز کردم و به زحمت روی پاهام وایسادم... تی-شرتمو گرفت تا منو به خودش نزدیک تر کنه و خم شد که همسطحم بشه چشاش مستقیم تو چشمای من خیره شده بودن و داشتن اتیششون میزدن حس کردم سرما از ستون مهره هام پایین رفت،لبمو از ترس گاز گرفتم "چند بار باید بهت بگم؟ تو.مال.منی"
She'd lost her wings~(H.S) de itscalledfaa
itscalledfaa
  • WpView
    Leituras 71,194
  • WpVote
    Votos 7,335
  • WpPart
    Capítulos 60
هری:"نمیتونم ازش دل بکنم." _:"پس اینکارو نکن."
Roommates(Persian Translation) de pardis_bartra
pardis_bartra
  • WpView
    Leituras 105,278
  • WpVote
    Votos 10,243
  • WpPart
    Capítulos 29
چیکار می کنی اگه هم اتاقیت کسی باشه که بیشتر ازهمه ازش بدت میاد؟امی الان داره زندگی می کنه با دشمنش ،کسی که قلب اونو شکسته و اون ازش بدش میاد اون کسی نیست جز هری استایلز .