لویی پسری بیست ساله است که از بدو تولد در یک محیط کاملا تحت کنترل زیر نظر سازمان اطلاعاتی کشور بریتانیا بزرگ شده . در نوزده سالگی پدر لویی بخاطر خیانت به این س ازمان اعدام و پسرش یعنی لویی بازداشت میشه .. بازداشتی که همراه با شکنجه های روحی بوده و ... هری استایلز روانپزشک بیست و پنج ساله قراره به صورتی لویی رو از شرایطی که توش قرار گرفته دربیاره ... در طی ۲۸ روز اتفاقاتی میفته که درون مایه ی این داستانو تشکیل میده .
..
-میدونی اولین باری که دیدمت چی توجهمو جلب کرد؟
سرمو تکون دادم..
برگشت و به پشتش خوابید..
بعد اینکه با ورنون از پیشم رفتین اولین چیزی که تو ذهنم جرقه زد این بود..
-OH he was blue..
لبخند زدم و چرخیدم سمتش..
-چشمات همون رنگ آبیه مورد علاقم بودن و تو همون لحظه که بهشون فکر کردم یه چیزی رو حس کردم که دوستش داشتم و بعد همینطور ادامه پیدا کرد..تااینکه اون شب از نزدیک چشماتو دیدم..
-کدوم شب ؟؟
سرشو برگردوند سمتو خندید..
-همون شبی که بوسیدمت..
یه تصادف،یه پارتی
یه دعوا،یه دزدی
یه کوچه ی خالی و یه اسپریِ رنگ.
یه بازی،یه خاطره
یه عشق،یه نفرت
و...یه مرگ...
"دسته های موتورش رو ول کردو جَکِش رو پایین داد و کلاه کاسکتشو برداشت
-سه ثانیه بهت وقت میدم..
-یک
-دو.."
سه.
همه چیز با همون سه ثانیه شروع شدو ثانیه ها به دقایق،و دقایق به ساعت ها و روز ها و ماه ها و سال ها شناختنِ اون پسر با دوچرخه ی مزخرفش تبدیل شد..
تنها گذاشتن فقط کاره یک انسان است.....اما من که انسان نیستم.....پس اینو تا آخرین روزی که نفس میکشی با خودت تکرار کن " من هیچ وقت تنهات نمی زارم".
Finished✅✅
_________________
#experiment1#
"ه-هری لطفا"
گریه میکردم و دستامو به حالت دفاع جلو صورتم نگه داشتم.چشماش تیره شده بود
مچ دستامو محکم گرفت به چسبوند به دیوار نفسش به صورتم میخورد و بوی گند الکل از دماغم بالا میرفت
"خفه شو!"
ناخونای کوتاهشو تو بازوم فرو کرد و از درد لرزیدم
ولم کرد و به جاش یه مشت از موهامو گرفت..پرتم کرد رو زمین و از درد فریاد زدم
اشک توی چشمام داشت جمع میشد و من محکم پلکامامو رو هم فشار دادم...
"پاشو..."
سریع چشمامو باز کردم و به زحمت روی پاهام وایسادم...
تی-شرتمو گرفت تا منو به خودش نزدیک تر کنه و خم شد که همسطحم بشه
چشاش مستقیم تو چشمای من خیره شده بودن و داشتن اتیششون میزدن
حس کردم سرما از ستون مهره هام پایین رفت،لبمو از ترس گاز گرفتم
"چند بار باید بهت بگم؟ تو.مال.منی"
پول....پول....پول....همه چیز بر مبنای پول .
شهرت، درمان، خوشبختی، آسایش، امنیت، رفتار، قضاوت، محبت، غم، شادی، کمک، صبر، عجله، چشم پوشی، خطا، درست، غلط..........و حتی........تحصیلات.
پس میتونم این دو خطو توی نصف خط خلاصش کنم.
زندگی بر مبنای پول.....آره اینم یه نوع زندگیه....زندگیهه که برای بدست آوردن پایش ( پول ) دست به کارایی میزنی که حتی خودتم فکرشو نمیتونی بکنی.