من بهش یه بوسه روی گونه دادم قبل اینکه به گوشش برگردم.
من شاهرگی که بهش نیاز داشتم رو دیدم. با بوسیدن پوست ظریفش آمادش کردم برای کاری که قرار بود انجام بشه.
دندون های نیشم از همیشه تیز تر بودن. آماده برای دریدن!
من دندون هام رو توی شاهرگش فرو بردم و دو سوراخ روی گردنش به جا گذاشتم..
بقل گوشم نفس نفس میزد..
خون خیلی سریع دهنمو پر کرد..مایعی گرم و لذیذ که از گلوم پایین میرفت..
اون از درد شروع کرد به بی طاقتی کردن..
ولی لبامو به هیچ عنوان از تنش جدا نکردم .. تا به حال چیزی مثل این رو نچشیده بودم..
داشتم مثل یه حیوون غرش میکردم..
غریضه ام داشت دیوونه میشد.ولی اهمیت ندادم..این چیزیه که هستم!
اتفاقات عادی و طبیعی که دور و بر ما میوفتن،
تخیلات زودگذری که توی ذهنمون هست،
می تونن یه داستان بشن.
تا حالا به این فکر کردی که با نوشتن همین تخیلات زودگذر ذهنت که بهشون میگی "خزعبلات"، می تونی چه داستان های باحالی بنویسی؟
اگر میگی غیرممکنه،
یه نگاهی به این کتاب بنداز :)
Writer: Dark Angel
Best Record : #2 In Short Stories.