you and l
7 histórias
No Control (Harry Styles FF) de sharrytime
sharrytime
  • WpView
    Leituras 47,476
  • WpVote
    Votos 5,934
  • WpPart
    Capítulos 52
کابوسی که هیچوقت ازش رها نمیشی.. ⚜شیطان داره بهم نزدیک میشه.. نزدیک و نزدیک تر.. درحالیکه داشتم از درون ذوب میشدم، آرامشی انگشتامو لمس کرد. سرمو به سمتش که درست کنارم نشسته بود، چرخوندم. با اون چشمای زمردینش بهم خیره شده بود و لبخند دلنشینی به لب داشت. به لب هاش خیره شدم که داشت میگفت: ما تو این کابوس تنها نیستیم." دستاشو تو دستام فشردم تا بیشتر آرامش بگیرم. و حالا شیطان.. درست مقابلمه..⚜ 🌟By Shamimeh A Covered by @elnazml
a betrayer to religion (H.S) de fara80
fara80
  • WpView
    Leituras 851
  • WpVote
    Votos 64
  • WpPart
    Capítulos 13
-تو يه شيطاني +شيطان توي كليسام هست !
 Rebirth ( Green 2 ) de FarnazsH
FarnazsH
  • WpView
    Leituras 735
  • WpVote
    Votos 88
  • WpPart
    Capítulos 11
من محکومم به تولده دوباره...!
Empty(Niall Horan) de FarnazsH
FarnazsH
  • WpView
    Leituras 4,578
  • WpVote
    Votos 445
  • WpPart
    Capítulos 31
میدونی! فکر میکنم با تمامه اینا... من هنوزم دوسش دارم...!
Green(harry Styles) de FarnazsH
FarnazsH
  • WpView
    Leituras 5,448
  • WpVote
    Votos 405
  • WpPart
    Capítulos 39
هیچکس ته داستان زندگیشو نمیدونه شاید سال ها زندگی کنیم و بعد بفهمیم همه چیز یه خواب بوده....
Slave Of The Darkness de sarehkz
sarehkz
  • WpView
    Leituras 108,433
  • WpVote
    Votos 10,260
  • WpPart
    Capítulos 57
من بهش یه بوسه روی گونه دادم قبل اینکه به گوشش برگردم. من شاهرگی که بهش نیاز داشتم رو دیدم. با بوسیدن پوست ظریفش آمادش کردم برای کاری که قرار بود انجام بشه. دندون های نیشم از همیشه تیز تر بودن. آماده برای دریدن! من دندون هام رو توی شاهرگش فرو بردم و دو سوراخ روی گردنش به جا گذاشتم.. بقل گوشم نفس نفس میزد.. خون خیلی سریع دهنمو پر کرد..مایعی گرم و لذیذ که از گلوم پایین میرفت.. اون از درد شروع کرد به بی طاقتی کردن.. ولی لبامو به هیچ عنوان از تنش جدا نکردم .. تا به حال چیزی مثل این رو نچشیده بودم.. داشتم مثل یه حیوون غرش میکردم.. غریضه ام داشت دیوونه میشد.ولی اهمیت ندادم..این چیزیه که هستم!
Angel Of The Darkness de sarehkz
sarehkz
  • WpView
    Leituras 131,029
  • WpVote
    Votos 10,016
  • WpPart
    Capítulos 130
زندگی بوسیله تضادهاست که مفهوم پیدا میکند. تاریکی و روشنی...عشق و نفرت...سیاهی و سفیدي...شب و روز...شیطان وفرشته!! و چه به آشوب کشیده میشود زمانی که دو جهان با یکدیگر آمیخته شوند وتضادها در مقابل یکدیگر قرار بگیرند. من فراتر از قوانین قدم گذاشتم و طعم میوه ممنوعه را چشیدم. و چنان با شراب عشقش مست شدم که از یاد بردم زیر پا گذاشتنممنوعه ها چه عذابی را دامن گیرم خواهد کرد. زمانیکه خودت را در دستان موجودي ز تاریکی بسپاري مسلما آخر این مسیر هم چیزي جز تاریکی نخواهد بود. ولی من نترسیدم..حاظرم هر چقدر که به طول می انجامد در سیاهی دست وپا زنم چرا که این قیمت بوسیدن دوباره لب هاي آتشینشاست. .