Blueingreen28
در زمان هايى دور دو دوست بودن كه مثل برادر بودن...
مارسل استايلز و مارتين گريمشاو ...
مارسل حالت افسردگى داشت و براى همين خودشو تو داستاناى عجيب غريب غرق ميكرد .ولى ميخواست مارتينُ قانع كنه كه سرزمين ديگه اى هم وجود داره.ولى جادويى...
پس اونُ برد به فيلورى ، سرزمين جادو !
اونا فكر ميكردن به فيلورى نياز دارن...ولی در واقع فيلورى به اونا نياز داشت ! ...
اما حواستون باشه چون اين يه داستان عادى نيست...