هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
+چرا زندگی انقدر مزخرفه؟
-نمیدونم درباره ی چی حرف میزنی، خیلی وقته زندگی نمیکنم!
• زمستان فرا میرسد و با سرمای سوزناک خویش راه چاره ای برای پناه گرفتن را زمزمه ی بادها میکند..باید پناهگاهی ساخت •
کابوسی که هیچوقت ازش رها نمیشی..
⚜شیطان داره بهم نزدیک میشه..
نزدیک و نزدیک تر..
درحالیکه داشتم از درون ذوب میشدم، آرامشی انگشتامو لمس کرد.
سرمو به سمتش که درست کنارم نشسته بود، چرخوندم.
با اون چشمای زمردینش بهم خیره شده بود و لبخند دلنشینی به لب داشت.
به لب هاش خیره شدم که داشت میگفت: ما تو این کابوس تنها نیستیم."
دستاشو تو دستام فشردم تا بیشتر آرامش بگیرم.
و حالا شیطان.. درست مقابلمه..⚜
🌟By Shamimeh A
Covered by @elnazml