لری اونجا💙
96 قصة
Sea's whisper [L.S | Z.M] بقلم Namelessaa
Namelessaa
  • WpView
    مقروء 197,893
  • WpVote
    صوت 44,536
  • WpPart
    فصول 60
«بهش میگن زمزمه ی دریا و اون بزرگ ترین رازی که دریا توی خودش قایم کرده.»
My Lovely Gray Boy(L.S)  بقلم Born2Bblue
Born2Bblue
  • WpView
    مقروء 22,906
  • WpVote
    صوت 4,946
  • WpPart
    فصول 45
هر دوتاشون توی یه روز به دنیا اومدن ولی رنگاشون فرق میکرد لویی سفید بین دنیا مردم سیاه و خاکستری هری خاکستری رو انتخاب کرده به دنیای سیاه و سفید و قلبای رنگینکمونی هری و لویی خوش اومدین
Royal love بقلم yeganehhhh
yeganehhhh
  • WpView
    مقروء 21,051
  • WpVote
    صوت 2,017
  • WpPart
    فصول 8
خلاصه داستان: داستای توی زمان قدیم اتفاق میفته زمانی که شاهزاده لویی ازدواج میکنه اما همسرش پاسخگوی نیازهای جنسی اون نیست...پس تصمیم میگیره که نیازهاش رو با برده های جنسی دختر یا پسری که میگیره برطرف کنه و در این بین با پسر چشم سبزی به نام هری آشنا میشه...
End. [L.S|Z.M] بقلم ingawr
ingawr
  • WpView
    مقروء 7,031
  • WpVote
    صوت 1,448
  • WpPart
    فصول 12
اون باهام حرف نمیزنه و منم با اون. اون باهام دعوا می‌کنه و منم با اون . اون زینه و من لیام. من هریم و اون لویی. |Ziam and Larry fanfiction|
Fuji {Lesbian} بقلم itislavender
itislavender
  • WpView
    مقروء 16,360
  • WpVote
    صوت 1,573
  • WpPart
    فصول 17
[Larry child] تاریکی همیشه جای پلیدی،زشتی و گناه نیست. تاریکی میتونه جای تنهایی باشه.. میتونه جای غم های هزارساله باشه.. جایی که تمام خاطرات نداشته اونجا کهنه میشن و حتی وجود نداشتنشون هم از بین میره.. و برای بیرون اومدن از این تاریکی،باید به درون روشنایی رفت. و این روشنایی چه چیزی..یا چه کسی میتونه باشه؟
Baby Heaven's In Your Eyes [L/S: Persian Translation] بقلم harold_iran
harold_iran
  • WpView
    مقروء 97,739
  • WpVote
    صوت 10,348
  • WpPart
    فصول 25
[OnGoing] بیشتر از این نمیتونست تفاوتی بینشون باشه. لویی تاملینسون ۱۷ ساله که آخرین سال دبیرستانش رو تو معتبر ترین مدرسه غیرانتفاعی دانکستر میگذروند.اگه تنها یک چیز باشه که اونو به شدت آزار میده,قطعا مدرسه ی سطح پایینِ دولتیِ خیابون روبرویی هست. هری استایلز ۱۹ ساله,کسی که درحال گذروندن آخرین سال دبیرستانش تو مدرسه دولتی دانکستر هست.اون هیچوقت سره کلاساش حاضر نمیشه و اگرم به خودش این زحمتو بده,یا مسته یا های,بعضی وقتا هم جفتش.پوست بدنش پر از تتوعه و اگه تنها یک چیز باشه که اون ازش خیلی متنفره,اونم بچه های پر افاده و سوسول مدرسه غیر دولتیِ خیابون روبروییه. یا جور دیگش اینه,جایی که هری پسر بد و به فاک رفته با کلی مشکل تو زندگیش,لویی پسر پولدار فوق العاده و خوشبخت,که مدرسه هاشون دقیقا روبروی همدیگن.اونا تو یه پارتی باهم آشنا میشن و شاید این آخرین و تنها چیزیه که بهش احتیاج دارن.
PRIEST || by fafa~ (L.S) بقلم fati_faini
fati_faini
  • WpView
    مقروء 1,536
  • WpVote
    صوت 834
  • WpPart
    فصول 6
ناقوص هارو به صدا دربیارید... شیطان بین خودمونه... ENJOY LITTLE CLOUDS☁
Last Case (L.S) بقلم aeensaee
aeensaee
  • WpView
    مقروء 20,269
  • WpVote
    صوت 3,422
  • WpPart
    فصول 48
آخرین پرونده یک وکیل و یک موکل ؛ یکی از این دو «باید» پاشو فراتر از کار و وکالت بگذاره ! اما انگار یواش یواش این اجبار براش شیرین می شه ؛)
For your eyes only [L.S] بقلم banafsheh80
banafsheh80
  • WpView
    مقروء 39,831
  • WpVote
    صوت 7,762
  • WpPart
    فصول 37
[completed] عروسک باربی رفت. و همچنین پسری با موهای مشکی و مژگان بلند. همه میرفتند. what do you do when a chapter ends? Do you close the book and never read it again?