داستان هاي خيلي قشنگ?
29 stories
Forced oleh whossamira
whossamira
  • WpView
    Membaca 34,178
  • WpVote
    Suara 4,230
  • WpPart
    Bagian 54
پول… اين كلمه كثيف… دليل بدبختي منه! منو مجبور به احترام گذاشتن به كسايي كه اصلا لياقتشو نداشتن كرد… منو مجبور به سكوت در برابر خيلي چيزا كرد… اين سكوت و احترام بيجا،آينده منو به آتش كشيد!
I Lost You (Harry Styles) oleh loveonedirectioniran
loveonedirectioniran
  • WpView
    Membaca 60,343
  • WpVote
    Suara 6,607
  • WpPart
    Bagian 74
شب از جایی شروع میشه... که تو... چشمات و میبندی! By:@FreakBita
بعد از ۱۰سال oleh ramrami
ramrami
  • WpView
    Membaca 25
  • WpVote
    Suara 3
  • WpPart
    Bagian 1
ازش خواسته بودم که موقع رفتن خونه داییم کمتر آرایش کنه واون هم تو چشام زل زد وگفت این چندمین باره که ازم می پرسی ومن هم میگم چشم اصلا آرایش نمیکنم خوبه میدونستم که اینو علکی میگه ومن از ش نمی خواستم اصلا با این قضیه مشکل که نداشتم از این که می دیدم با آرایش کردن اعتماد بنفس هم زیاد میشه خوشحال هم بودم شب موقع رفتن دیدم مانتو پوشیده آماده نشسته گفتم نمیخوای یه دستی به صورتت بکشی گفت نه گفتم یه روژ که مشکلی نداره گفت نه بریم خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم هر از گاهی نگاه میکردم تا از توی کیفش آینه کوچیکش روبیرون بیاره و یه پنکگ ورژی بزنه ولی انگار نه انگار دیدم سیدیم جلو در خونه ماشین رو پارک کردم ناهید ایستاده بود زنگ وزدم بعد از چند دقیقه دیدم دختر دایی کوچیکم که از موقع تولد تا حالا ندیده بودمش دروباز کرد (۱۰سال) نشناختمش کلی روژو خط مژه و...گفت پسر عمه دیر کردی بیاین تو... نگاهی به ناهید انداخت نمیدونستین تولدمه. ناهید منو نگاه کرد من هم منتظر بودم زمین دهن باز کنه....
خنده های مشکی- آب‌دماغی oleh M-Jaberi
M-Jaberi
  • WpView
    Membaca 564
  • WpVote
    Suara 83
  • WpPart
    Bagian 1
یه سری داستانک های طنز سیاه
آس و پاس نوتلا خور  oleh SallyGypsy
SallyGypsy
  • WpView
    Membaca 177
  • WpVote
    Suara 19
  • WpPart
    Bagian 1
این چند خط یه فن فیکشن هست از کتاب صید غزل آلا در آمریکا نوشته ی ریچارد بارتیگان و هیچ ارتباطی با محصول تجاری به اسم نوتلا نداره . امیدوارم کسی با خوندن این فن فیکشن تشویق به خوردن نوتلا نشه :)
The Thing About Gingers oleh Howrathesmileberry
Howrathesmileberry
  • WpView
    Membaca 5,632
  • WpVote
    Suara 690
  • WpPart
    Bagian 15
"این همون شکلیه که میخوای تموم عمرت رو زندگی کنی؟" با حرص پرسیدم و حس می کنم با ابرو های توهم رفته خیلی احمقانه به نظر میرسم. لبخند بزرگی میزنه و دست هام رو توی دست هاش قفل می کنه. "البته که نه..البته" Highest Ranking : #1 in Teen Fiction (persian)
Upstairs oleh atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    Membaca 114,806
  • WpVote
    Suara 15,132
  • WpPart
    Bagian 50
«طبقه‌ی بالا» من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته... سال‌ها... خاطرات کم‌کم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد می‌آرم. شب و روزها می‌گذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست... تنهایی، تنهایی، تنهایی... ...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهره‌ی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم! ...که وحشت‌زده به من خیره شده!!! A Niall Horan Fanfiction