لویی پسری بیست ساله است که از بدو تولد در یک محیط کاملا تحت کنترل زیر نظر سازمان اطلاعاتی کشور بریتانیا بزرگ شده . در نوزده سالگی پدر لویی بخاطر خیانت به این سازمان اعدام و پسرش یعنی لویی بازداشت میشه .. بازداشتی که همراه با شکنجه های روحی بوده و ... هری استایلز روانپزشک بیست و پنج ساله قراره به صورتی لویی رو از شرایطی که توش قرار گرفته دربیاره ... در طی ۲۸ روز اتفاقاتی میفته که درون مایه ی این داستانو تشکیل میده .
وقتی که اون ماسکش رو برداشت اتفاقات زیادی افتاد.
اما تنها چیزی که لیام میتونست ببینه چشمای عسلی اون بود و از همون موقع همه چیز عوض میشد. لیام مطمئن بود زندگیش قراره عوض بشه.
_زین به نفعته تسلیم شی وگرنه شلیک میکنم ...
+تو این کارو نمیکنی لیام....
ما تفنگارو به سمت هم نشونه گرفتيم
اره ما قلبامون براي هم ميتپيد ولي تفنگارو به سمت هم نشونه گرفتيم
صدای شلیک بلند شد سکوت همه جارو فرا گرفت ...
خون ريخت رو زمين...
لبخند زدم ...و زیر لب گفتم : "تفنگ من تيري توش نبود
من همیشه عاشق تو بودم لیام...
Best rank:1in ff
Sorry
همچی با یک ماموریت شروع شد،اما خیلی زود همچی پیچیده شد؛قرار بود فقط یک دل به دام بیوفته ولی قلب های زیادی درگیر شدن..
-Barbara Palvine
-Zayn Malik
-Niall Horan
-Harry Styles
تو میتونی بهم اخم کنی. بهم بیمحلی کنی. بخاطر ضعیف بودنم مسخرم کنی. میتونی بهم گشنگی بدی. میتونی کاری کنی گریه کنم. کاری کنی که از درد زجه بزنم. تو میتونی خوردم کنی. زیر پات لهم کنی. تو میتونی منو به خاک سیاه بشونی لیام
اما با همهی اینا من بازم عاشقتم :))))
[COMPLETED]
*لیام من میترسم...
تو عاشق کدومشونی؟
اون پسر پانک عوضی ای که روزا زندگیتو جهنم میکنه؟
یا...
اون پسر بچه افسرده ای که شبا به بغلت پناه میاره؟
+اگه بگم جفتشون,فکر میکنی دیوونم...نه؟