من آسیب دیده ام
این زخم از بین نمیره و بزرگتر و دردناکتر از قبل میشه
زنجیر اختیارم دست خودم نیست
حمله کردن و اسیب زدن به اطرافیانم قسمتی از وجودم شده
من انسانی ام از جنس تاریکی
گرگها به کسي رحم نميکنن
ميکنن؟
حتی وقتی مقابل چیزی قرار بگیرن ازش کم نمیارن
اما چرا من تو اقیانوس چشماش سقوط کردم ؟
* این داستان توسط یاسی استایلینسون نوشته شده و امیدوارم لذت ببرید *
*complete*
گاهی اوقات بعضی ها فقط متولد میشن تا میزبان تاریکی محض باشن...
میزبان شیطان...
زندگی...
اون به هیچ وجه چیزی که توی قصهی پری ها تعریف میشه نیست...
زندگی واقعی اینجاست...
بین هرم سرد نفس هاش...
بین این بازوهایه امن و بی احساس...
بین این لب هایه سردو شیطانی...
بین تاریکی ای که خنجر انعکاسش با بیرحمی در قلب همه فرو میره و همه رو در خودش حل میکنه...
و حالا من دارمش...
تاریکی دوست داشتنی خودمو...
_qazal
Larry stylinson
L.p
Louis: I hate that you're way taller than me
Harry: trust me, there's an advantage to it.
Louis: what?
Harry: when I hug you, you can listen to my heart which only beats for you