خدای زیبایی . این اسمیه که دوستای نُوا و بقیه ی رفقاش تو مدرسه صداش میزنن . اون پولدار و عالیه . و این اولین چیزیه که مردم ازش میدونن . فقط ۱۸ سالشه و دانشجوی ارشده . وقتی مادرش ترکش کرد و پدرش به کلی تغییر کرد ، رفتاراش سرد و بی احساس شد . عصبی و خشن بود. وقتی پدرش عشق جدیدی رو پیدا میکنه ، و تصمیم میگیره اجازه بده زن جدیدش تو خونش با اونا زندگی کنه . چیزی که نُوا فکرشو نمیکرد این بود که اون قرار بود یه برادر داشته باشه .
لب درخشان . این چیزی بود که دوستای گلاوس کایسر صداش میزدن . فقط ۱۶ سالشه و دانشجوی سال سومه . و خیلی معروفه . وقتی مادرش تصمیم گرفت با عشق جدیدش ازدواج کنه و باهاشون زندگی کنه ، خشم رو حس میکرد . نمیخواست دوستاشواز دست بده ، مخصوصا شهرتش رو . اما اون عاشق مادرشه پس حاضره هر کاری براش بکنه .
زمانی که اون دوتا همو ملاقات میکنن ، همه چیز بهم میریزه .
(این داستان توسط Yasi Stylinson ترجمه میشود .....
امیدوارم لذت ببرید)
(Completed)
{completed}
-من از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود!
اما چرا از تُ نمیترسم؟!
از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛
پس بیا و منو با روحت ارضا کن!
Baby, let me love you
Goodbye.
[OnGoing]
استایلزها و تاملینسون ها. این دو خونواده به دلیل اتفاقی در گذشته، هیچوقت باهم کنار نیومدن.
به همین دلیل لویی تاملینسون از هری استایلز متنفره، به همین سادگی.
هرچند چیزی که لویی -یا هرکسی توی خونوادشون- نمیدونه اینه که هری از لویی متنفر نیست، درواقع کاملا برعکسش.
اون همیشه از پسری که موهاش مثل پر نرم بود خوشش میومد.
چرا ؟
خودشم نمیدونه، ولی از دوران مهدکودک اونها یه چیزی درمورد اون پسر، خاص و استثنایی بود.
دست انداختنا و اذیت کردنای هری هم واسه بدتر کردن شرایط کاملا کافی بود!
اون دوس داره لویی رو عصبی و مضطرب کنه، چیزی که لویی ازش متنفره.
لویی همیشه تلاش میکنه اونو برونه و بهش بگه که گورشو گم کنه، که فقط باعث میشه هری حتی بیشتر دوسش داشته باشه.
پس وقتی لویی بالاخره تسلیم لمس های هری میشه و بهش اجازه میده هرکاری که میخواد باهاش بکنه چه اتفاقی میفته ؟
عشق بوجود میاد ؟
اگه آره، خونواده هاشون چه فکری راجبش میکنن ؟
[Complete]
"خب ببین اینجا چی داریم .. لویی تاملینسون مغرور که ادعا میکنه بهترین دانشجوی داروسازی دانشکدست در حالی که نمیتونه یه قرص ساده برای خودش تجویز کنه"
"سرد درد های من دیگه با قرص خوب نمیشن هری!"
"پس با چی خوب میشن؟"
"با تـو"
زین: دیکمو ساک بزن مرد
زین: اما با این حال منظوری ندارم داداش
{ جایی که زین و لیام بهترین دوستای هم دیگه ن اما کارایی میکنن که دوستا نمیکنن }
{کتاب عکس داره و باید آنلاین خونده بشه}
Translated by : @IWontBeTheOne & @_blueshift
[translation]
"خیلی دوست دارم عزیزم"
"میدونم و منم دوست دارم.وتورو به حضرت عباس ، برو بخاب ."
■■■■■
فنفیکی از چت های زیام و یکمم بقیهی کاپل ها
4 in Fanfictions
-هرکسی تو زندگیش سیگار داره
+من ندارم
-چرا داری،سیگار چیزیه ک معتادشی،یه ادم،یه صدا،یه عطر یا یه عروسک شاید...ب هر حال،سیگار تو زندگی هر کسی هست،یه وقتایی بعد یه مدت میفهمی سیگارت چیه،مثلا وقتی عاشق میشی...خب سیگار من خود سیگاره!
+میشه دیگه سیگار نکشی؟
-نمیتونم.چون سیگارمه!
+جی...شاید من بتونم سیگارت بشم...
-تو؟
نمیدونم چرا اما اشک از چشمام میریخت
+اره...من
بهش نزدیک تر شدم
تو چشام نگا میکرد
سیگارشو پرت کرد و گفت:
-سیگار من باش...
تو چشاش زول زدم،منتظر بودم
فاصلمون داشت کمتر میشد
و طولی نکشید که
و لبای داغشو رو لبام احساس کردم...❤