zarry ^^
2 historias
سومین نفر(زری استایلیک) por shaulana
shaulana
  • WpView
    LECTURAS 10,225
  • WpVote
    Votos 2,161
  • WpPart
    Partes 37
"فکر میکردم راه فراری پیدا کردم، فکر میکردم خونه‌م رو پیدا کردم، اما تو هیچوقت دست از سرم برنمیداری، نه؟"
Little Things [Z.S] por hazz_stylik
hazz_stylik
  • WpView
    LECTURAS 1,500
  • WpVote
    Votos 199
  • WpPart
    Partes 3
- اوه تو... ازم خوشت نمیاد هنوز؟ عیبی نداره شاید... شاید به اندازه کافی برات گل نیاوردم که... که بخای دوسم داشته باشی... عـ- عیب نداره من... فردا برات... رز سفید میارم، اونا... خوشگلن قـ- قول میدم بعدش... حس بهتری میگیری با لحن دست و پا شکستش گفت درحالیکه لبخند نسبتا تلخی رو لبش بود. دستشو تو موهاش کشید و عقب زدشون: - بـ- ببین من... متاسفم... متاسفم بابت اینکه آدمِ... آدم معمولی ای نیستم که مث قهرمانای داستانای شکسپیر که تو سرکلاسات میخونی بیاد و... عاشقت بشه... کمکت کنه... کاری کنه بخندی یا هـ- هرچی ولی من... با همه ی این نقصام... د- دوست دارم... و... حـ- حتی اگه تو از یه آدم ناقص... خوشت نیاد... سعی کرد لبخند بزنه و زود دستاشو رو چشماش کشید که اشکاش پایین نریزه: - مـ- من اینو بهت... قول میدم... مـ- من شاگرد خوبی عم... * شروع یادداشت: ۱۳۹۸/۱/۲