بوی عود جنگل باران و صدای ویولون فضا را پر کرده بود.
"فک میکنی اونا بتونن بهمون کمک کنن"
برای چند لحظه صدای برخورد آرشه و سیم متوقف شد . از پنجره نگاهی به زوج جلوی در نداخت.
"اوه جان عزیزم باور کن هرکسی میتونست همه ی معماها رو حل کنه اگه تمام صفحه رو میدید."
Crossover=(Marvel _bbc sherlock)
*کامل شده *
در قلمرو تو همه چیز مرده .....درست مثل روح خودت
تو هادسی ، هادس من ...تنها و غمگین و نشسته بر تخت فرمانروایی دنیای مردگان
- همیشه سعی داری مخفیش کنی
- ببخشید؟!
- احساساتت رو می گم
شرلوک پوزخندی زد و با تمسخر جواب داد:
- اوووو و دقیقا احساساتم نسبت به چی؟
- احساست نسبت به جان
شرلوک مبهوت به فکر فرو رفت
- چند روز دیگه میشه دو هفته که با هم زندگی میکنیم. شروع به حل پرونده کردیم. من راجع به پرونده ها مینویسم. مشکل پام برطرف شده و خانم هادسون وقتایی که تو نیستی بهم میگه حال تو هم بهتر شده! و من شنیدم وقتی لوکاس گفت که تو قبلا با مرد ها قرار میزاشتی. فکر میکنی شانس اینو داشته باشم که بیشتر بشناسمت؟ نه به عنوان یه همخونه... به عنوان یه... یه قرار.
شرلوک در جواب فقط تونست به چشمهای جان نگاه کنه و فکر کنه اگه زندگی رنگ داشت، رنگ چشمهای اون بود.
توی دنیای که داخلش آدما با آلفا امگ ا و بتا بودن طبقه بندی میشند.
جان یه بتا افسرده ست که زندگس یکنواخت کسل کننده ای داره حاضره هر کاری بکنه که روزاش تکراری نباشه و چی میشه اگه با یک فرد جامعه گریز نابغه هم خونه بشه که خودش رو تنها کاراگاه مشاور که دنیا معرفی میکنه که از قضا آلفا هم هست ماجرا های این دوتا قرار چجوری باشه؟ دو تا ادم با اخلاق های که 180 درجه با هم فرق دارند