کی میدونه ؟؟؟ ... فاصله بی تفاوت بودن تا وابستگی و دوست داشتن فقط یه خط باریکه ...
اونا وابسته شدن ... همدیگرو دوست داشتن ...
انسان و خون اشام .....
قانون مرگ رو نادیده گرفتن ... بهش اهمیتی ندادن ... اهمیتی ندادن به چیزی که بین عشقشون فاصله مینداخت ... انجامش دادن ...
حالا اونا عاشق بودن ...
خون اشام در برابر خون اشام ...
بهم قول دادن که تا ابد کنار همن ... بهم تعهد دادن تا زمان مرگشون ... که قرار نیست هیچ وقت برسه کنارهم بمونن ...
اونا قول دادن ولی خیلیا اون بیرون بودن که دوست داشتن این عهد و پیمانی که بینشون بود رو بشکنن ...
اما نتونستن ...
نتونستن پیوند بینشون رو از بین ببرن ... عشق بینشون رو نابود کنن ... جاودانگیشون رو به اتیش بکشن ...
اونا به تمام بدختیا و سختیایی که توی راه عشقشون داشتن دهن کجی کردن ...
:) ...
عشق ...چیزی نیست که نابود شه .... عشق جاودانه اس ...درست مثه یک خون اشام
سال ها و پشت هم میگذشتو این راز زیر دریاها دفن شده بود...
یه راز بزرگ بین ماهی گیر و پری
ماهی گیری که بعد از پیدا کردن یه ماهی کوچولوی رنگین کمونی که حسابی شیفتش شده...ولی همه چیز اونجور که اون تصور میکرد پیش نرفت.......
خب یه توضیحاتی بدم
من عسلم کسی که قراره این ففو اپ کنه
دایرکشنر و لری شیپر هستم
اولین ففمه و ازتون میخوام حمایتم کنین و منم نا امیدتون نمیکنم و اپا منظمه
شرط ووتو کامنتم نمیذارم لطفا هر انتقادی که به بهتر شدن داستانم کمک میکنه و یا نظری دارین بگین
عال دِ لاو
Larry+a little bit of ziam 👬
Strong language ⛔
Drug using🚫
Smut🔞
#1 in, onedirection
لویی از زندگی بیزاره و هری عاشق زندگیه....
یا، داستان نویسنده ای که شیفته یه استریپر میشه
و استریپری که عاشق یه نویسنده میشه.
میدونی هری ، همه ما اخرش میمیریم ، کارمون یه سره میشه ،تموم میشیم میریم پی کارمون ، استخونامون تجزیه میشه و احتمالن روحمون هم به ارامش نمیرسه ، نمیخام دروغ بگم حتی توام همیشه جوان و زیبا نمیمونی ، ولی باورم کن ، من حتی اون موقع هم دوستت خواهم داشت "
خوشحال میشیم اگه داستان رو بخونید و در این صورت که خوشتون اومده اونو به کتاب خونتون اد کنید یا توی ریدینگ لیستتون قرار بدید :)
دوستدار شما ، آر
در زمان هايى دور دو دوست بودن كه مثل برادر بودن...
مارسل استايلز و مارتين گريمشاو ...
مارسل حالت افسردگى داشت و براى همين خودشو تو داستاناى عجيب غريب غرق ميكرد .ولى ميخواست مارتينُ قانع كنه كه سرزمين ديگه اى هم وجود داره.ولى جادويى...
پس اونُ برد به فيلورى ، سرزمين جادو !
اونا فكر ميكردن به فيلورى نياز دارن...ولی در واقع فيلورى به اونا نياز داشت ! ...
اما حواستون باشه چون اين يه داستان عادى نيست...