با چشم هاي کاراملیه کمرنگش به من خیره شد و گفت" کیرا، دیگه نمی تونم بهت دروغ بگم" بعد کتش را از تنش درآورد، دکمه هاي پیراهنش را باز کرد و اجازه داد روي زمین بیفته.
دست هام رو بالا گرفتم و گفتم" زیاده روي کردم زین، فکر نمی کنم این ایده ي خوبی باشه."
با شور و هیجان به من خیره شد، احساس میکردم نگاهش اعماق وجودم رو سوراخ کرد، گفت"نه کیرا. متوجه نشدي"
در حالی که سعی می کردم به شکم تخت و سینه ي لختش نگاه نکنم پرسیدم" چیو متوجه نشدم؟"
چرخید و گفت" اینو."
به شونه هاي پهن زین نگاه کردم که زیر پوست سفید و رنگ پریده اش موج مانند می لرزید. بافت و ماهیچه هاي پشتش تکون خوردن و کشیده شدن و چیزهایی مثل استخون هایی سیاه رنگ از کمرش بیرون زدن. از شدت درد به سمت جلو خم شده بود، استخوان هاي سیاه رنگ بیشتر از شونه ها و کمرش بیرون زدن. غشائی نازك و پوستی زیر استخون ها به وجود اومد و اون لحظه بود که متوجه شدم زین یک جفت بال در آورده...
داستان ترجمه شده از زین ؛)
رتبه 80 در فنفیک های واتپد
«امپراتوریِ هیچ»
-«تو فکر کردی کی هستی بدبخت؟ یه قهرمان؟ قهرمانها یا پا به توپ دارن، یا دست به میکروفون یا چشم به دوربین! قهرمانهایی از جنس تو هیچی نیستن! تو تبدیل میشی به نیم خط توی کتاب تاریخ دبستان!»
-«برام مهم نیست کسی اسمم رو به خاطر نیاره. همین که بدونم یه قطره از یه دریا بودم نه یه مرداب، برام بسه...»
A Harry Styles Fanfiction
Having a bad day? Need a good laugh? This book is just for you!
(A compilation of jokes I have found online & offline. Credits goes to the many humorous authors.)
~وقتی که اون مرد، اونو بگیر و به قطعاتی اندازه ستاره ببر. اون صورتی از بهشت خواهد ساخت که کل عالم عاشق شب خواهند شد و دیگر کسی خورشید شعله ور را نخواهد پرستید.~
_ویلیام شکسپیر
۱۹ ژوئن سال ۱۹۲۴ رو زناگواری برای دهکده ی کوچکی که در چند مایلی لندن قرار داشت بود. یکی از خانواده های محلی ، خانواده استایلز، بهطرز وحشیانه ای در خانهخود به قتل رسیدند. یک شاهد گفته که آن شب دو مرد را دیده که خانه ی استایلز را ترک میکردند، اما آنها هیچوقت پیدا نشدند.
بعد از قتل چند نفری خانه را دی دند و ادعا کردند که پسر خانواده ی استایلز را دیده اند.خانه تا ۹۰ سال خالی بود تا زمانی که زوج لانگفورد به همراه دخترشان در یک روز تابستانی به خانه ی استایلز نقل مکان کردند.
@rosepetalnovels