«احمقها»
من معمار نیستم ولی میدونم پیش از این که قصر بسازی باید آلونکت رو خراب کنی. نمیتونی روی همون زمینی که آلونک داری قصر رو هم بخوای.
قبل از این که برجت دهها متر بالا بره... اول باید چند ده متری رو پِی بکنی و پایین بری.
من معمار نیستم ولی زیاد تو حرفهی این و اون سرک میکشم : )
A Zayn Malik Fanfiction
«طبقهی بالا»
من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته...
سا لها...
خاطرات کمکم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد میآرم.
شب و روزها میگذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست...
تنهایی، تنهایی، تنهایی...
...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهرهی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم!
...که وحشتزده به من خیره شده!!!
A Niall Horan Fanfiction
آخرین روز زمین بود. اخبار گفته بود امروز همه چیز تمام می شود.پایان نزدیک بود و بالاخره زمان مرگ فرا رسیده بود. در خیابان قدم می زدم و به سمت خانه می دویدم. قرار بود زمین در ساعت ده و سی و سه دقیقه شب، از بین برود.