- جدیدا کم حرف شدی؟
- حوصله ندارم.
تن صداش پر از خشم بود.
چشماش دیگه روشن نبود و بیشتر به دوتا سیاه چال شباهت داشتن.
- شاید حرفات رو جای دیگه میزنی،واسه کسی دیگه..ولی بدون پیداش کنم زنده زنده آتیشش میزنم.
زین و لیام ، زوجِ جوون، با کلی مشکل و دردسر تو رابطشون...
از زمانی که لیام اخراج شد ، همیشه به طرز وحشیانه و وحشتناکی مست به خونه می اومد...
بنظرتون زین صبر میکنه تا دوباره رابطشون جون بگیره؟یا کلافه و خسته میشه از این لیام همیشه مست و وحشتناک و میزاره میره؟؟!!
در و اقع چه اتفاقی میوفته؟...
[Completed]
[completed]
حادثه های کوچیک...
اتفاقات بزرگ...
تغییرسرنوشت...
یه دیدار ساده...
یه اتاق با نور و در و دیوار سفید....
یه پرونده ی قتل...
یا یه عشق ابدی....
اینا همش داستان زندگی من و توئه....
نمیدونم پایانش طناب دار دور گردنمه یا دستای گرم تو...
ولی امیدوارم بفهمیش چون اگه تا ابد هم برا من نشی قلب من به نام تو خواهد موند...
[ COMPLETED ]
"بمون"
زین ناامیدانه زمزمه کرد و لب هاشو به شقیقه ی لیام فشرد انگار میتونست دردی که داشت توی وجودش بیشتر و بیشتر میشد رو کم کنه. ولی اون نمیتونست و مهم نبود چقدر سخت تلاش میکرد، اون نمیتونست کاری کنه که لیام بمونه...
•
اخطار: این فنفیک ممکن است قلب زیام شیپر شما را به درد بیاورد :))
Original Larry fanfiction: Hoping This Cold Blue Water Scrubs Me Clean And Spits Me Out