Larry+ziam
از درد به خودش میپیچید و گریه های بچگانش تو کل اون کوچه ی تاریک طنین مینداخت.صدای خنده های اون آدمای مست هنوز تو گوشش بودن...آخه چرا از درد نمیمیره؟چرا این کابوسا تموم نمیشن؟آخه اون فقط یه پسر بچه کوچولوعه!
___________________________________
💚💙👬 👬💛❤
[completed]
عروسک باربی رفت.
و همچنین پسری با موهای مشکی و مژگان بلند.
همه میرفتند.
what do you do when a chapter ends?
Do you close the book and never read it again?
به من بگو دیونه...
به من بگو قاتل...
به من بگو مجرم...
آره درسته ،من هستم اما تاحالا از خودت پرسیدی چی باعث شد من از ی پسر بچه ی ساده تبدیل بشم به سردسته ی بزرگترین باند مافیای انگلستان؟!
نه ..... اما من بهت میگم
عشق...»
[COMPELTED]
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیدهام
به کهکشان،
به بیکران،
به "جاودان"
داستانی درباره 'لری استایلینسون'