بوی عشق میداد، بوی خنکی و نم بارون... گفتم: ببین چه هوای دلیه، واقعا پاهات میاد توو این هوا بری؟ روشو برگردوند، قهر نبود..، خرمالو بهش تعارف کردم، روشو برگردوند..، قهر نبود! دلش رو برداشت راهی شد، گفتم: خودت میری اونو دیگه نبر ... بذار باشه هوا رو ببینه عشق کنه... محل نداد راهی شده بود، صدای کوبیدن در که اومد دلم ریخت.... نشستم به جمع کردنش که از پنجره نسیم زدش زیر بغل و با خودش برد، دنبالش رفتنی شدم ولی خب ارتفاع زیاد بود... بی دلی به سقوط ختم شد و بخار چای کنار پنجره هم با باد رفت پیِ دلم که شاید نگذره از این آدم، دل دادن و دل گرفتن....!
چیزی شبیه خلاصه..👆
.
اميدوارم خوشتون بیاد((((:
@s_stylinson
ممنون که کمکم کردی❤
* چشم هاش اقیانوس بود
،عمیق بود، اونقدری که من بتونم غرق بشم. زلال بود مثل شیشه
امواجش هرچقدر هم سهمگین به سنگ های ساحل کوبیده میشد ولی از من محافظت میکرد
... قدم هامو به سمت اقیانوس سوق دادم،شك داشتم؟! شاید
شاید چون میترسیدم
میترسیدم غرق بشم و حتی دیگه خودش هم نتونه منو نجات بده
ولی الان
الان دیگه خیلی دیر شده...
لویی توی یه رستوران کوچیک به اسم جیجی تو دانکستر کار میکنه. هری هم معلم جدید کلاس دومه. ملاقاتشون زندگیه لویی رو زیر و رو میکنه اما اون عاشقه هر قسمت از این تغییره
+هری تاپه اسمات هم زیاد داره و اینکه حاملگی مرد و اینا هم داره اگه بدتون میاد نخونید