تو خیلی ظریفی لویی
دلم میخواد انقدر ببوسمت تا جای لبام رو صورتت بمونه
ولی میترسم یه روزی ازم خسته بشی
خسته نمیشم هزی
تو منو از دنیای نقاشیات بیرون اوردی و واقعیم کردی
من بلد نبودم نفس بکشم و اوردیم تو دنیای خودت
حالا که عادت به نفس کشیدن کردم منو از خودت دور نکن هزی
وقتی دور از توئم انگار تو یه سیاره دیگم که اکسیژنی برای نفس کشیدن نداره
گاهی اوقات بعضی ها فقط متولد میشن تا میزبان تاریکی محض باشن...
میزبان شیطان...
زندگی...
اون به هیچ وجه چیزی که توی قصهی پری ها تعریف میشه نیست...
زندگی واقعی اینجاست...
بین هرم سرد نفس هاش...
بین این بازوهایه امن و بی احساس...
بین این لب هایه سردو شیطانی...
بین تاریکی ای که خنجر انعکاسش با بیرحمی در قلب همه فرو میره و همه رو در خودش حل میکنه...
و حالا من دارمش...
تاریکی دوست داشتنی خودمو...
_qazal
Larry stylinson
L.p