"یکم صبر داشته باش، همهچیز تغییر میکنه..."
"همهچیز؟! نه...هیچ چیزی عوض نمیشه، مگه اینکه اون لعنتی تغییر کنه..."
"پس انجامش بده...نظرش رو تغییر بده..."
پابلیش مجدد کتاب کامل شدهی change my mind.
نوشته شده در اول فوریهی 2018.
پایان، پنجم سپتامبر2018.
Larry+ziam
از درد به خودش میپیچید و گریه های بچگانش تو کل اون کوچه ی تاریک طنین مینداخت.صدای خنده های اون آدمای مست هنوز تو گوشش بودن...آخه چرا از درد نمیمیره؟چرا این کابوسا تموم نمیشن؟آخه اون فقط یه پسر بچه کوچولوعه!
___________________________________
💚💙👬 👬💛❤
لوییس تاملینسون.نمره الف رشته ی باستان شناسی ،پسرکوچولو و ریزه ای که تو سری خور بودنش بین المللی شده!
پروژه ی بزرگی که قرار بود کل دپارتمان تاریخ باستان شناسی رو تکون بده و لویی تمام انرژیشو روش گذاشته بود ولی با یه کل کل ساده با استاد کلاس تمام زحمتش رو به باد میده و مجبور میشه تو یه پروژه ی جدید باورشو ثابت کنه...
"موجودات ماورالطبیعه وجود خارجی ندارن!"
یعنی...بیخیال!گرگینه؟خون آشام؟پری دندون؟هنوزم کسی به اینجور چرندیات باور داشت؟
************************
هری استایلز.قد بلند ،قوی و مقتدر و تو یه کلمه "کامل!" گرگینه ای که همه ازش حساب میبردن و حتی جرات نداشتن مستقیم به چشمهاش نگاه کنن و مشکل اصلی کجا بود؟
اون یه بتای لعنتی بود و برای پیروزی تو جنگی که زیاد باهاش فاصله نداشتن نیاز به یه آلفا داشت،یه آلفای قوی و برای پیدا کردن اون آلفا مجبور بود به حرف یه پیشگوی کثیف اعتماد کنه و بعد چند سال فقط دوتا گزینه براش باقی مونده بود!
زین مالیک،از لحاظ بدنی قوی،مقتدر،با یه هاله ی بزرگ و قوی که تمام اطرافیانش رو مجبور میکرد تا ازش حساب ببرن و تو یه جمله "اون میتونه یه آلفای خفن باشه!" و دومین گزینه...لوییس تاملینسون؟
فکر نکنم!
این داستان شامل نوشته های جنسی، استفاده از الکل و خودآزاری میشه.
اگر اذیت میشید، من خیلی جدی بهتون پیشنهاد میکنم که یه داستان دیگه بخونید.
لویی تاملینسون همیشه باور داشت یا مجبور بود باور کنه که استریته. ولی وقتی که یه پسر چشم سبز به اسم هری استایلز شمارشو براش میزاره، هیچ نظری درمورد اینکه زندگیش چطوری تغییر میکنه نداره. لویی بیشتر زندگیشو با کناره گیری از آدما گذرونده و مصممه که گذشتشو کنار بزاره ، اما با خودآزاری و کسایی که نمیتونه فراموش کنه. لویی اون زندگیو هرچیزی به غیر از "آسون" میبینه. هری استایلز یه هنرمند با اعتماد به نفسه که از شجاعتش برای نه گفتن به پدرش سود میبره. الان که هری بالاخره شروع به فهمیدن این کرده که چه طوری کنترل زندگیشو خودش داشته باشه ، نتایجشو دوست داره. با یه پسر خوشگل مثل لویی توی زندگیش و دوستای خوبی که همیشه پشتش ان ، اون بالاخره میتونه ببینه که زندگی میتونه شیرین باشه.
آیا این دوتا پسر میتونن به هم عشق بورزن؟ آیا لویی به تمایلات جنسیش پی میبره؟ یا آیا جفتشون تا ابد "بی قرار" میمونن؟
تنها گذاشتن فقط کاره یک انسان است.....اما من که انسان نیستم.....پس اینو تا آخرین روزی که نفس میکشی با خودت تکرار کن " من هیچ وقت تنهات نمیزارم".
Finished✅✅
_________________
#experiment1#