🚫🚫 هشدار 🚫🚫 کوچولو ها مواظب باشن 🔞🦋
همون تهیان خودمونه😈 ... ریپورت شده بودم لاولی ها
دورانِ ترسناک و سیاهی در حال شکل گیری بود
تمامی ادیان از بین رفته بودند
و مردم به هیچ یک از خدایان اعتقاد نداشتند
ظلم ، قتل ، خشونت و تعرض کمترین کاری بود که با یکدیگر میکردند
زن ها و دخترها مورد تعرض شدید مرد ها قرار میگرفتند
هر کس که قوی تر بود زنده میموند و ضعیف تر ها
زنده از میدان نبرد خارج نمیشدند
در این دوران کلیساها بسته شده بودند و برخی هم آتیش گرفته بودند
و در نتیجه کشیش ها تصمیم گرفتند تا اعتقاد مردم به خدایان را بازگردانند ، اما چگونه ؟!
تصمیماتی زیادی گرفته شد ، اما هیچکدوم عملی نشدند
انسان هایی که طعم خشونت و خون ریزی رو چشیده بودند حاضر به بازگشت به خدایان نبودند
پس در نهایت ، فقط به یک تصمیم سخت رسیدن
تولد فرزند شیطان
فقط وجود شیطان باعث بازگشت مردم به خدایان میشد
و این تولد فقط به یک روش قابل انجام بود ....
ارتباط جنسی یک گرگ نر با انسان مونث
تنها فرزند یه گرگ به شیطان تبدیل میشد
این آزمایش شروع شد ...
به امید تولد فرزند ذکور شیطان ....
««««««««««»»»»»»»»»»»
ژانر : عاشقانه ، تخیلی ، اسمات ، هیجان انگیز و اندکی انگست ، هپی اند
کاپل : ویکوک 🐻💜
روزهای آپ : پنجشنبه ها
Genre: omegaverse/smut/romence/fluff
Up:کامل شده
خـلـاصـه فـیـکـشـن ↧
جـونـگکـوک 🎃 یه گرگ سـفـید امگاست که بعد ازهیجده سالگی نشون جفتش رو بدنش ظاهر شده اما جفتی وجود نداره....این در حالیه که هیچ امگایی 🌝 بدون حضور جفت، نشونش ظاهر نمیشه...در همین بین هم یکی از گرگ های سـیـاه ⚫️ که نوع برتری از گرگ ها هستن و هر کدوم یه قدرت خاص دارن جـیـن و نشون می کنه...آدم هایی که میان جین و ببرن نشونه ای از نشان جین ندارن و مجبور میشن کوک رو هم همراه خودشون ببرن.
چی میشه وقتی که وارد محوطهی 🚧 گرگ های سیاه شدن کـیـم تـهـیونـگ معروف و ببینه؟
کیم تهیونگی که بر خلاف گرگ های سیاه و با توجه به شایعه ها قدرتش بیشتر از یکیه.
چی میشه اگه این دو مـوجـود خاص سر راه هم قرار بگیرن؟✨🧨
╴#HiddenBadge
" Fiction "
وانشات کریسهو☕
•ذهن، این ذهنته که هدایتت میکنه. این ذهنته که راه رو بهت نشون میده. و درآخر این تویی که کورکورانه ذهن و فکرت رو دنبال میکنی...
بکهیون یک پسر درونگراست که روزگارش رو با کتاب ها و فکرکردن به چانیول میگذرونه، اون واقعا هیچ دوستی تو مدرسه نداره
و نقطه مقابلش چانیول، اون یه پسر برونگرای پرسروصداست که یه اکیپ دوستی کوچیک داره اما دلیل نمیشه با بقیه رابطه دوستانه نداشته باشه
این یه داستان چند شاتیه
موضوع کلیشه ای داره :) اما من نوشتمش چون فکرکردن بهش حس خوبی بهم میده و فکرمیکنم الان بیشتر از هر زمان دیگه ای بهو یکم حس خوب نیاز داریم...
couple: chanbaek
genre: زندگی روزمره، درام، مدرسه ای
اون یه قاتل بود.
نه یه قاتل معمولی...!
اون قانون ها و معیار های خاصی برای انتخاب شکار هاش داشت!
اولین قانونی که براش حائز اهمیت بود و جایگاه اول رو به خودش اختصاص می داد؛ چیزی نبود جز:
"آدم های معمولی و بچه ها شکار محسوب نمی شن"
دومین معیارش برای کشتن تنها یک کلمه بود.
"پول"
درسته بیشتر قاتل ها برای پول کار می کنند و آدم می کشند اما هیچ کس به گرد پای هیولایی مثل تهیونگ نمی رسه.
کسی اسم واقعی شو نمی دونست!
مشتری هاش اون و به اسم "وی" می شناختند و رقیب هاش به اسم "هیولا"...!
تنها خودش می دونست که اون هیچ وقت قرار نیست به هیولایی تبدیل بشه که فقط دنبال پوله!
پس مشکلی با صدا زدنش با همچین عنوانی نداشت و شاید یه جورایی از این لقب لذت هم می برد.
داشت به تیکه ای که از قلبش گم شده بود فکر میکرد..
قلبی که نمیدونست تا چند ثانیه دیگه از حرکت وایمیسته.
صدای خارج شدن قطار از ریل..
جیغ دردناک مسافرایی که اسیب دیدن..
و.. تموم شد.
اون حتی همون تیکه ای از قلبش که سالم بود رو هم از دست داد..