باید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود..
داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت..
و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد..
باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم..
من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..!
ایده:98/1/4
Words have power💚💙
[Complete]
"خب ببین اینجا چی داریم .. لویی تاملینسون مغرور که ادعا میکنه بهترین دانشجوی داروسازی دانشکدست در حالی که نمیتونه یه قرص ساده برای خودش تجویز کنه"
"سرد درد های من دیگه با قرص خوب نمیشن هری!"
"پس با چی خوب میشن؟"
"با تـو"
***تو کل زندگیش پوچ بوده،بی معنی بوده،یه عوضی بوده!
اگه بخواد حساب کنه با چند تا دختر خوابیده و بدبختشون کرده،حساب از دستش در میره!
حالش از رابطه با دخترا بهم میخوره ولی دیگه عادت کرده هرشب با یکی بخوابه!
پدرش یه سرمایه دار خیلی بزرگه که میخواد پسر 20 سالشو یه کم عاقل کنه!چجوری؟به عنوان نماینده ی خودش تو یه بیمارستان روانی!!
لویی حالش از اون جا بهم میخوره تا اینکه...
اتفاقی به یه پسر بر میخوره!
یه پسر 18 ساله با یه عالمه آرزو...
پسری که لویی اسمشو میذاره《روانیه کوچولو》... صحنه های +18 زیاد داره! اگه نمیتونین من اون قسمتا هشدار میدم ردش کنین،اگه هم دوست دارین...
here u GOOOOOOO!!!!!!! ^_____^
.
.
Instagram :
@theropeholdtheanchor
لویی غالبا یه لاشیه و هری فک میکنه که اون یه آشغاله. تا وقتی که نظرش عوض میشه.
•
a Larry Stylinson Fanfiction.
•
_ترجمه ی فارسی.
نویسنده : mochaharry
تلگرام : FanfictionsOnly