By the best
6 storie
رازهای رازآلود راز di atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    LETTURE 11,444
  • WpVote
    Voti 2,242
  • WpPart
    Parti 14
سفرهای کوچولو به همه جا با من می‌آی؟ . پ.ن: #راز_آواره Not a Fanfiction
The Empire of Nought di atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    LETTURE 33,941
  • WpVote
    Voti 5,806
  • WpPart
    Parti 55
«امپراتوریِ هیچ» -«تو فکر کردی کی هستی بدبخت؟ یه قهرمان؟ قهرمان‌ها یا پا به توپ دارن، یا دست به میکروفون یا چشم به دوربین! قهرمان‌هایی از جنس تو هیچی نیستن! تو تبدیل می‌شی به نیم خط توی کتاب تاریخ دبستان!» -«برام مهم نیست کسی اسمم رو به خاطر نیاره. همین که بدونم یه قطره از یه دریا بودم نه یه مرداب، برام بسه...» A Harry Styles Fanfiction
Half-Blood di atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    LETTURE 119,440
  • WpVote
    Voti 29,628
  • WpPart
    Parti 162
«دورگه» پایبند اقوام و اماکن نشو. انسان باش. بدون مرز! A Louis Tomlinson Fanfiction highest ranking: #4 in fanfiction
Freedom of Sin di atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    LETTURE 72,723
  • WpVote
    Voti 11,512
  • WpPart
    Parti 51
«آزادی گناه» من یک انسان آزادم! من اجازه دارم تمام قوانین انسانیت رو درهم بشکنم... از مخالفانم بهره‌کشی کنم... هر کس سر راهم بایسته رو بکشم... اعتقاداتی که از نظر خودم غلطه رو نابود کنم... چون من یک انسان آزادم! A Harry Styles Fanfiction
Stupids di atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    LETTURE 117,623
  • WpVote
    Voti 16,764
  • WpPart
    Parti 49
«احمق‌ها» من معمار نیستم ولی می‌دونم پیش از این که قصر بسازی باید آلونکت رو خراب کنی. نمی‌تونی روی همون زمینی که آلونک داری قصر رو هم بخوای. قبل از این که برجت ده‌ها متر بالا بره... اول باید چند ده متری رو پِی بکنی و پایین بری. من معمار نیستم ولی زیاد تو حرفه‌ی این و اون سرک می‌کشم : ) A Zayn Malik Fanfiction
Upstairs di atalebymystery
atalebymystery
  • WpView
    LETTURE 114,844
  • WpVote
    Voti 15,132
  • WpPart
    Parti 50
«طبقه‌ی بالا» من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته... سال‌ها... خاطرات کم‌کم پاک شدن. حتی اسمم رو به سختی به یاد می‌آرم. شب و روزها می‌گذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست... تنهایی، تنهایی، تنهایی... ...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهره‌ی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم! ...که وحشت‌زده به من خیره شده!!! A Niall Horan Fanfiction