Ziam,II
40 story
Artist. بقلم Its_Sany
Its_Sany
  • WpView
    مقروء 20,863
  • WpVote
    صوت 3,789
  • WpPart
    أجزاء 53
[Complited] هنر؛ نه هیچ‌چیز جز هنر ! ما هنر را داریم و از این‌روست که حقیقت سبب مرگ‌مان نمی‌شود. [Z.M] [L.S]
far from love [Z.M]°•°[L.S] بقلم sunLAYower
sunLAYower
  • WpView
    مقروء 112,795
  • WpVote
    صوت 17,086
  • WpPart
    أجزاء 75
- الان موقعیتش رو داری اونو بکش، اون قابل بخشش نیست + من نمیکشم چون کشتن بلد نیستم... ولی زجر دادن؟ این چیزیه که بیشتر از نفس کشیدن یادش گرفتم الانم میخوام صدای فریادتو موقع شکستن استخونات بشنوم... این همون موقعیتیه که از دستش نمیدم ------------- ♡ ژانر : عاشقانه، درام ♡ کاپل : زیام، لری ♡ روزهای آپ : یکشنبه ها
PURPLE JELLY BEANS [ziam mayne~crenshaw] بقلم BearCutePayne
BearCutePayne
  • WpView
    مقروء 521
  • WpVote
    صوت 36
  • WpPart
    أجزاء 3
پسر رو روی شونه‌ام انداختم و زور زدم. انگار یک خرس رو بغل کرده بودم. لیام با دستهاش، محکم لحافی رو که وقتی بچه بودم عمه‌ بزرگه‌ام برام بافته بود رو گرفته بود. ناامید شدم و ولش کردم. لیام لحاف رو ول کرد و گفت: "ببین! من نمی‌تونم تا وقتی که کمک‌ات نکرده‌م، برم. دست من نیست که!" "پس دست کیه؟" لیام با همون چشم های درشت و شکلاتی‌اش به من خیره شد؛ دستهاش رو روی شونه‌ام گذاشت. بوی شامپو بچه و شکلات تافی میداد. لیام: "تو زین... دست توئه!" <<نوشته شده از روی کتاب "پاستیل های بنفش">>
+10 أكثر
Vraiment (متاسف) بقلم shirin_em
shirin_em
  • WpView
    مقروء 58,332
  • WpVote
    صوت 5,553
  • WpPart
    أجزاء 49
من یه عروسکم عروسکی که لبخند به لبش دوختند عروسکی که سوخت همه ی وجودش ولی همچنان لبخند میزد چون دوختنش 🔞🔞
COMMON بقلم ziampalikboy
ziampalikboy
  • WpView
    مقروء 24,035
  • WpVote
    صوت 3,331
  • WpPart
    أجزاء 21
اولین بار اونو ...
+22 أكثر
LIFE...CHANGE'S بقلم ziampalikboy
ziampalikboy
  • WpView
    مقروء 39,652
  • WpVote
    صوت 4,026
  • WpPart
    أجزاء 36
ل:تو باید بری ز:نه لیام دیگه نه ...
⋆Rings⋆[L.S_Z.M] بقلم f5t_TOMLINSON
f5t_TOMLINSON
  • WpView
    مقروء 16,102
  • WpVote
    صوت 2,892
  • WpPart
    أجزاء 24
نه خواب است و نه مرگ است؛ او که انگار مرده ی زنده است خانه ای که در آن زاده شدی، دوستان عهد شبابت، پیرمرد و خدمتکار خانه، مشقات روز و پاداش آن، همه و همه ناپدید می‌گردند و افسانه میشود و دیگر در مهارت نمی‌آید. _رالف والدو اِمِرسون
✨Strange Feeling💫 بقلم ThisIsBlueBerry
ThisIsBlueBerry
  • WpView
    مقروء 1,480
  • WpVote
    صوت 114
  • WpPart
    أجزاء 4
داستان درباره پسریه که با یکی دیگه اشنا میشه و توی حس گی بودن و استریت بودن گیر میکنه...تشخیص هویتش براش دشوار میشه و به هزار توی مشکلات و حدس و گمان میوفته.... ژانر:درام-عاشقانه-فان-درتی(زیام-لری) نویسنده:بلو(ویکتور سابق) امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرین? ""بهش نگو ولی من یواشکی دوسش دارم من عاشق اون لبخنداشم اون چشمای لعنتیش....من دیگه نمیتونم ببینمش فقط از دور دوسش دارم..."" پ.ن:باید از دوسته عزیزم المیرا هم تشکر کنم بابت کاور و راهنماییا....خودمم علی هستم صرفا جهت اطلاع??
+5 أكثر