Ziam,II
40 stories
Artist. by Its_Sany
Its_Sany
  • WpView
    Reads 20,980
  • WpVote
    Votes 3,792
  • WpPart
    Parts 53
[Complited] هنر؛ نه هیچ‌چیز جز هنر ! ما هنر را داریم و از این‌روست که حقیقت سبب مرگ‌مان نمی‌شود. [Z.M] [L.S]
far from love [Z.M]°•°[L.S] by sunLAYower
sunLAYower
  • WpView
    Reads 113,337
  • WpVote
    Votes 17,110
  • WpPart
    Parts 75
- الان موقعیتش رو داری اونو بکش، اون قابل بخشش نیست + من نمیکشم چون کشتن بلد نیستم... ولی زجر دادن؟ این چیزیه که بیشتر از نفس کشیدن یادش گرفتم الانم میخوام صدای فریادتو موقع شکستن استخونات بشنوم... این همون موقعیتیه که از دستش نمیدم ------------- ♡ ژانر : عاشقانه، درام ♡ کاپل : زیام، لری ♡ روزهای آپ : یکشنبه ها
PURPLE JELLY BEANS [ziam mayne~crenshaw] by BearCutePayne
BearCutePayne
  • WpView
    Reads 524
  • WpVote
    Votes 36
  • WpPart
    Parts 3
پسر رو روی شونه‌ام انداختم و زور زدم. انگار یک خرس رو بغل کرده بودم. لیام با دستهاش، محکم لحافی رو که وقتی بچه بودم عمه‌ بزرگه‌ام برام بافته بود رو گرفته بود. ناامید شدم و ولش کردم. لیام لحاف رو ول کرد و گفت: "ببین! من نمی‌تونم تا وقتی که کمک‌ات نکرده‌م، برم. دست من نیست که!" "پس دست کیه؟" لیام با همون چشم های درشت و شکلاتی‌اش به من خیره شد؛ دستهاش رو روی شونه‌ام گذاشت. بوی شامپو بچه و شکلات تافی میداد. لیام: "تو زین... دست توئه!" <<نوشته شده از روی کتاب "پاستیل های بنفش">>
Vraiment (متاسف) by shirin_em
shirin_em
  • WpView
    Reads 58,599
  • WpVote
    Votes 5,583
  • WpPart
    Parts 49
من یه عروسکم عروسکی که لبخند به لبش دوختند عروسکی که سوخت همه ی وجودش ولی همچنان لبخند میزد چون دوختنش 🔞🔞
COMMON by ziampalikboy
ziampalikboy
  • WpView
    Reads 24,073
  • WpVote
    Votes 3,331
  • WpPart
    Parts 21
اولین بار اونو ...
+22 more
LIFE...CHANGE'S by ziampalikboy
ziampalikboy
  • WpView
    Reads 39,729
  • WpVote
    Votes 4,026
  • WpPart
    Parts 36
ل:تو باید بری ز:نه لیام دیگه نه ...
⋆Rings⋆[L.S_Z.M] by f5t_TOMLINSON
f5t_TOMLINSON
  • WpView
    Reads 16,130
  • WpVote
    Votes 2,892
  • WpPart
    Parts 24
نه خواب است و نه مرگ است؛ او که انگار مرده ی زنده است خانه ای که در آن زاده شدی، دوستان عهد شبابت، پیرمرد و خدمتکار خانه، مشقات روز و پاداش آن، همه و همه ناپدید می‌گردند و افسانه میشود و دیگر در مهارت نمی‌آید. _رالف والدو اِمِرسون
✨Strange Feeling💫 by ThisIsBlueBerry
ThisIsBlueBerry
  • WpView
    Reads 1,481
  • WpVote
    Votes 114
  • WpPart
    Parts 4
داستان درباره پسریه که با یکی دیگه اشنا میشه و توی حس گی بودن و استریت بودن گیر میکنه...تشخیص هویتش براش دشوار میشه و به هزار توی مشکلات و حدس و گمان میوفته.... ژانر:درام-عاشقانه-فان-درتی(زیام-لری) نویسنده:بلو(ویکتور سابق) امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرین? ""بهش نگو ولی من یواشکی دوسش دارم من عاشق اون لبخنداشم اون چشمای لعنتیش....من دیگه نمیتونم ببینمش فقط از دور دوسش دارم..."" پ.ن:باید از دوسته عزیزم المیرا هم تشکر کنم بابت کاور و راهنماییا....خودمم علی هستم صرفا جهت اطلاع??