mishacollins71
- Reads 11,359
- Votes 1,491
- Parts 80
کستیل پرسید " چرا برگشتی ، نباید می آمدی نباید پاهات رو این جا می گذاشتی ." وقتی خشمش فروکش کرد با ناراحتی زمزمه کرد " تو ولم کردی " اگر به بیل کهنه تکیه نداده بود احتمالا می افتاد .
دین جواب داد خطا کار و بی گناه به نظر می رسید مثل یک پسر بچه " اره ، من رفتم و اونی که گند زده باید برگرده و همه چیز رو درست کنه یادته " خاطرات طعم شیرینی داشتند مخصوصا در این لحظه تلخ او به کستیل که خسته در قبر خالی ایستاده بود چشم دوخت .
کستیل گفت " نمیشه مرده ها رو زنده کرد " به تمام آدم هایی که مرده بودند فکر کرد زیر خاکی که الان روی آن ایستاده بود در کلبه پل داخل یخچال اش ، کستیل با نا امیدی لب زد و نگاه اش را از دین گرفت تحمل امیدی که در چشم های دین بود نداشت " نباید بر می گشتی "