[Complete]
"خب ببین اینجا چی داریم .. لویی تاملینسون مغرور که ادعا میکنه بهترین دانشجوی داروسازی دانشکدست در حالی که نمیتونه یه قرص ساده برای خودش تجویز کنه"
"سرد درد های من دیگه با قرص خوب نمیشن هری!"
"پس با چی خوب میشن؟"
"با تـو"
«طبقهی بالا»
من تنهای تنها بودم! یادم نبود چند وقته...
سالها...
خاطرات کمکم پاک شدن. حتی اس مم رو به سختی به یاد میآرم.
شب و روزها میگذرن. یادم نیست به چه گناهی این جا حبس شدم. هیچی یادم نیست...
تنهایی، تنهایی، تنهایی...
...و بعد، یه روز در صدایی کرد و من به جای صورت روانپزشک، چهرهی یه دختر جوان رو توی چارچوب در دیدم!
...که وحشتزده به من خیره شده!!!
A Niall Horan Fanfiction
کابوسی که هیچوقت ازش رها نمیشی..
⚜شیطان داره بهم نزدیک میشه..
نزدیک و نزدیک تر..
درحالیکه داشتم از درون ذوب میشدم، آرامشی انگشتامو لمس کرد.
سرمو به سمتش که درست کنارم نشسته بود، چرخوندم.
با اون چشمای زمردینش بهم خیره شده بود و لبخند دلنشینی به لب داشت.
به لب هاش خیره شدم که داشت میگفت: ما تو این کابوس تنها نیستیم."
دستاشو تو دستام فشردم تا بیشتر آرامش بگیرم.
و حالا شیطان.. درست مقابلمه..⚜
🌟By Shamimeh A
Covered by @elnazml