هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
اولش ترسناک، بعد غمگین
بعدش عادت، بعدش لذت
لذت از تنهاییت...
و بعد توی مه غلیظی از معما ها فرو میری
که خودت هم توش گم میشی...🕳
Larry Stylinson (AU)
Harry top
.
.
.
Writer:
- pms15p -
داستان لرريه و زيام هم داره
هری- لویی بهم نگاه کن
لویی نمیخواست تو چشمای مرد روبروش نگاه کنه و تقره ميرفت..
- گفتم نگام کن.
لویی با اکراه سر شو بالا اورد و تو چشمای سبز مرد مقابلش زل زد چشماش پر التماس بود.
- لو نمیتونی انکارو با من بکنی. نه وقتی که انقد میخوامت.یکم بیشتر راجبش فک کن. اشتباه میکنی...
- من تصمیمو گرفتم. متاسفم
پسر سعی کرد خودشو از مرد جدا کنه.
- یعنی نمیخوای هیچ شانسی بهم بدی؟ این حرف اخرته؟
- اره هری... چرا نمیفهمی...
هری بادیدن قیافه بی احساس لویی چیزی تو وجودش شکست ، اون پسر نميتونست انقد بي احساس باشه، اين لويي نبود كه ميشناخت...
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميك ردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود
صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه.
نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و
بيرون بپره.
تو تاريكي پاش به چيزي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه.
صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد
هرچند پررنگترین نماد پاکی و بیگناهیه، در راهپیمایی قدیسها جایی نداره چون تنها گناه در ذهنش هک شده.
~Sweet But Psycho
جایی که هری سربازرس خبرهی اسکاتلندیارده
و
لویی..
چی میشه در مورد اون پسر گفت؟!
📎𝗟𝗶𝘀𝘁𝗲𝗻 :
𝗜𝘁'𝘀 𝗛𝗮𝗿𝗼𝗹𝗱.
𝗧𝗵𝗶𝘀 𝗶𝘀 𝗺𝘆 𝘀𝘃𝗲𝗻𝘁𝘆-𝘁𝗵𝗶𝗿𝗱 𝗮𝘁𝘁𝗲𝗺𝗽𝘁 𝘁𝗼 𝘁𝗲𝗹𝗹 𝘆𝗼𝘂 𝗵𝗼𝘄 𝗺𝘂𝗰𝗵 𝗶 𝗟𝗼𝘃𝗲 𝘆𝗼𝘂 𝗡-
" 𝗣𝗹𝗲𝗮𝘀 𝗙𝗼𝗿𝗴𝗶𝘃𝗲 𝗠𝗲 𝗟𝗢𝗨 "
𝗛𝗲𝘆.. 𝗟𝗼𝘂? 𝗖𝗮𝗻 𝘆𝗼𝘂 𝗵𝗲𝗮𝗿 𝗺𝗲?
- حال در پس طوفانی که موجهای دریا را با شدت در هم میکوبد، لو را میبینم که بر روی یک پا ایستاده و تلو تلو خوران سعی دارد به اعماق وجودم با نگاه یخزده و خیره اش، نفوذ کند
𝑏𝑢𝑡 𝑖'𝑚 𝑠𝑡𝑟𝑎𝑦
𝑤𝒉𝑜 𝑤𝑖𝑙𝑙 𝑐𝑜𝑚𝑒 𝑎𝑛𝑑 𝑓𝑖𝑛𝑑 𝑚𝑒?
- 𝓓🍷
باید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود..
داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت..
و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد..
باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم..
من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..!
ایده:98/1/4
Words have power💚💙