با دست های لرزان به بازو هایت چنگ بزن و خودت را در اغوش بگیر.
به صدای غم انگیز موسیقی مورد علاقت گوش بده و ارام اشک بریز.
در این دنیای خاکستری تنها بنفش کبود تو ترکت کرده و حالا رنگی در بین هاله های تیره وجود ندارد.
ناخن هایت را در پوستت فرو کن تا حداقل رنگ سرخ خون، دنیایت را از یکنواختی دربیاورد.
نوشیدنیه سرد و تگریت را بنوش رو از درصد الکلش لذت ببر.
کمی دود و بعد قرص ارامش بخش و ارامش...
به همین سادگی.
به کثیف ترین مقدس،یعنی عشق...قسم میخورم که دوستش دارم.
اندازه ی تمام قطرات اشکی که مسبب رها شدنش بود،دوستش دارم.
اندازه ی تمام ترک های روی قلبم دوستش دارم.
اندازه ی تمام التماس هایی که برای دوست داشته شدن به خرج دادم؛ دوستش دارم.
نه مرد...منو سرزنش نکن،این دست من نیست.
تا به خودم اومدم دیدم که تنها کسی که دوستم داره هیچکسه...
پس منم عاشق هیچکسم شدم.
زین کُلت مشکی رنگ رو روی شقیقه ی لیام گذاشت.بغض و گریه امونش رو بریده بود.
لیام هم متقابلاً با دستای لرزون سر کلت رو روی قلب زین نگه داشت و با چشای اشکی گفت
لیام_بیبی من نمیتونم اینکارو بکنم...چطور میتونم...نفسم رو...بکشم
آخر جملشو نالید اما زین لبخند مهربونی بهش زد و گفت
زین_تو باید اینکارو بکنی...من میخوام...حتی تا جهنم هم با تو باشم
لیام خودشو جلو کشید و لب های نمکی زین که به خاطر اشک هاش طعم شوری گرفته بود،رو بین لب های خشک خودش اسیر کرد.بوسه ی نرمشون،کم کم خشن و پر از حس نیاز شد،حس دلتنگی تو وجود جفتشون موج می زد.
زین آروم از لیام جدا شد و چشمای تب دار و خمارش رو به آرومی باز کرد،لیام کمی جلو خم شد و صورت خیس زین رو غرق بوسه کرد
زین_یک...
لیام_بیا بیخیال شیم عشق
زین_دو...
لیام_من نمیتونم زین
زین_خداحافظ عشق من...مرد دست نیافتنی من...ماشه رو با شماره سه فشار بده
زین با چشمای بسته سه رو گفت و ماشه رو کشید...اما لیام دقیقه آخر کُلت و به یه سمت دیگه پرتاب کرد
گفته بود توانشو نداره،اما زین گوش نمیکرد
زین_نــــــــــــــــــــــــــه