زندگی هر کسی فراز و نشیب های خاص خودشو داره، ولی برخورد ما با اون مشکلات شخصیت واقعی مارو میسازه. اینکه کی بالاخره تصمیم بگیریم زخمامونو درمان کنیم و مسئولیت زندگیمونو به عهده بگیریم، به خودمون بستگی داره. اما فرشته ی نجاتمون همیشه مراقبه تا راه نجاتمونو جلوی پامون بذاره...
این کادوی تولد من به مهشید عه. یکی از بهترین دوستای مجازیم که حالا با دیدنش از نزدیک، تبدیل شده به بهترین دوست واقعی ام.
قرار بود فقط یه وانشات یا فوقش چند شاتی باشه. اما از لحظه ای که جههیون و تهیونگِ داستان جون گرفتن، بهم گفتن که داستان بیشتری برای تعریف کردن دارن و بعنوان خالق دنیاشون، دادن این فرصت کمترین کاری بود که میتونستم براشون بکنم.
"نمیدونم کار کدوم فرشته بود که مهر منو به دل تو انداخت. شاید فرشته نگهبانم بود. میخواست منو نجات بده و پای تورو به زندگیم کشوند"
گاهی اوقات دوردست ترین آرزوها دقیقا مقابل چشمتونه...
گاهی عمیق ترین خوشحالی ها، ساده ترین اتفاقات زندگیتونه...
گاهی دردناک ترین تجربه ها دری رو به سمت زندگی جدیدی باز میکنه...
و گاهی تمام چیزی که برای خوشبختی نیاز دارین، وجود عزیزانتونه...
داستان روزمرگی های چهار پسر... از چهار خانواده... که بواسطه دوستی یا عشق بهم پیوند میخورن... چالشهایی که زندگی مقابل پاشون میذاره... و در نهایت تلاش و نزدیکی قلب هاشون سرنوشتشونو تغییر میده.
کا پل های اصلی: نومین - مارکهیوک(مارکچان)
ژانر: درام - برشی از زندگی - boyxboy(gay)
کاپل های فرعی: جهیونگ - جانتن
"...فکر کنم...عاشقش شدم!"
"...تمامش یه نقشهی از پیش تعیین شده بود و تو فقط یه راه برای عملی شدنش جور کردی"
جنو، پسر خوش اخلاق و مهربونی که طی یه شرط بندی باید ظرف 34 روز هوانگ رنجونه ساکت و مرموز رو جذب خودش کنه و در این بین با جنبه های دیگه ای از زندگیه اون پسر ظریف آشنا میشه...
بعد از گذشت شش سال از یک فاجعه انسانی که نسل بشر رو به مرز انقراض کشوند و بقاء اون هارو با چالش سختی روبرو کرد، گروهی از بازماندگانی که در تلاش برای زنده موندن، مجبور به کوچ شدن تا جای امنی روی زمین پیدا کنن، خودشون رو در آستانه تصمیم برای نجات جهان پیدا کردن...
فاجعه ای که از ژاپن سر بلند کرد و با گسترش احاطه اهریمن روی زمین، زندگی رو از انسان های بیشماری گرفت و شب رو به کابوسی تمام نشدنی بدل کرد.
لوکاس بعنوان رهبری که مسئولیت مراقبت و حفظ جون گروهی از مردمش رو به عهد داشت، مجبور بود اونها رو به چین، تنها سرزمین باقی مونده، برسونه...
درحالیکه زمان رو به اتمام بود، ایثار، اتحاد و اعتماد، تنها دست آویز اونها برای نجاتشون بود...
آیا انسانیت زندگی رو از چنگال اهریمن پس میگیره، یا ناچار به تسلیم میشه؟...
>> این کتاب نتیجه همکاری من و @winkey6104 هست. اولین کتاب مشترکمون. <<