زین: وقتشه با قسمت تیره زندگیم اشنا شی
زین کمی مکث کرد و دستاشو برد تو موهاش
تیلورعم سرشو انداخت پایین مشغول ور رفتن با انگشتاش شد
- خب..منتظرم
بلاخره زین دست از سکوت کشید
زین:هیچ چیزی اونطور که تو فکر میکنی نیست...
نمیتونستم ادامه بدم.
همه رفته بودن.
رفتم جلوی قبرش.
به اسمش و عکسش که داشت میخندید نگاه کردم.
صداش تو مغزم تکرار میشد.
«میدونی چیه؟ میخوام عشقمو بهتر از کلمات بهت نشون بدم.» بهش گفتم.
دستمو کردم تو جیبم.
درش آوردم و گذاشتمش رو سرم.
چشمامو بستم.
«بهتر از کلمات..» زمزمه کردم و ماشه رو کشیدم.
«متاسفم و...خدافظ.» لویی گفت و چشمش رو بست تا اشکش روی گونش بریزه.
«خدافظ لویی.»
«تا ابد نگهش میداری؟» اون ازم پرسید
«تا ابد» اون لبخند ضعیفی زد و توی خیابون محو شد.
تا ابد